Skip to content

فصل ۱۴ — سه‌شنبه، ۱۶ سپتامبر

تا دیروقت دوشنبه شب، وضعیت را تثبیت کرده بودیم. با تیم Chris، فروشگاه‌ها بالاخره صندوق‌های کارکرد داشتند، ولی همه می‌دانند فقط راه‌حل موقت است. حداقل دیگر لازم نیست دادهٔ حساس دارندهٔ کارت را نگه داریم، که John را آرام کرد.

ساعت ۱۰:۳۷ صبح است و بیرون دفتر Steve با Chris ایستاده‌ام. به دیوار تکیه داده و با فکر به کف نگاه می‌کند. Ann، John و Kirsten هم اینجا هستند، منتظر نوبتشان، مثل دانش‌آموزان توبه‌کار که بیرون دفتر مدیر در دبستان منتظرند.

در دفتر Steve باز می‌شود و Sarah بیرون می‌آید. رنگش پریده و لب به گریه است. اول او رفت، و جلسه‌اش حتی ده دقیقه کامل هم طول نکشید.

در را پشت سرش می‌بندد، نفسش را بیرون می‌دهد و به Chris و من می‌گوید: «نوبت شماست.»

«بسم‌الله…» می‌گویم و در را باز می‌کنم.

Steve کنار پنجره ایستاده و به campus شرکت نگاه می‌کند. «بنشینید آقایان.»

وقتی می‌نشینیم، Steve جلوی ما قدم می‌زند. «با Sarah حرف زدم. به‌عنوان رهبر پروژه، او را مسئول موفقیت یا شکست Phoenix می‌دانم. نمی‌دانم مشکل رهبری دارم یا فقط آدم‌های اشتباهی را سوار اتوبوس کرده.»

دهنم باز می‌ماند. Sarah به نوعی توانست از سهمش در این فاجعه فرار کند؟ کل این ماجرا تقصیر اوست!

Steve به Chris برمی‌گردد. «بیش از ۲۰ میلیون دلار در این پروژه گذاشتیم، و سهم شیر آن به تیم تو رفت. از جایی که من ایستاده‌ام، بهتر بود هیچ چیزی برای نشان دادن نداشتیم. به‌جای آن، نیمی از شرکتم دارند ویرانه‌های خرابکاری‌ات را جمع می‌کنند.»

دوباره به هر دو نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «در سال‌های خوب، شرکت پنج درصد حاشیهٔ خالص بودیم. یعنی برای یک میلیون دلار سود، باید ۲۰ میلیون دلار محصول می‌فروختیم. کی می‌داند چند فروش آخر هفته از دست دادیم و چند مشتری وفادار را برای همیشه از دست دادیم.»

دوباره قدم می‌زند. «به مشتریانمان خدمت بدی کردیم. آن‌ها کسانی‌اند که باید ماشینشان را درست کنند تا سر کار بروند. پدرهایی‌اند که با بچه‌هایشان پروژه می‌کنند. بعضی از بهترین تأمین‌کنندگان و مشتریانمان را هم خراب کردیم.

«برای دلجویی کسانی که واقعاً از Phoenix استفاده کردند، Marketing حالا voucher صد دلاری می‌دهد، که می‌تواند میلیون‌ها دلار برایمان هزینه داشته باشد. بابا! قرار است از مشتریان پول بگیریم، نه برعکس!»

به‌عنوان sergeant سابق، می‌دانم وقت و جای سرزنش کردن کسی هست. ولی این زیاد است. «بی‌احترامی نیست قربان، ولی این قرار بود برایم خبر باشد؟ به شما زنگ زدم، توضیح دادم چه اتفاقی می‌افتد، خواستم راه‌اندازی را به تأخیر بیندازید. نه‌تنها رد کردید، گفتید سعی کنم Sarah را قانع کنم. مسئولیت شما در این همه چیست؟ یا همهٔ فکر کردنتان را به او برون‌سپاری کرده‌اید؟»

وقتی حرف می‌زنم می‌فهمم شاید با گفتن آنچه واقعاً فکر می‌کنم اشتباه بزرگی می‌کنم. شاید از هفته‌ها آدرنالین بحران است، ولی خوب است قفس Steve را تکان بدهم. واقعاً خوب.

Steve قدم‌زدن را متوقف می‌کند و انگشتش را به پیشانی من می‌گیرد. «از مسئولیت بیشتر از آنچه در تمام عمرت یاد بگیری می‌دانم. از روتین Chicken Littleت خسته‌ام، فریاد می‌زنی آسمان دارد می‌ریزد و بعد با خوشحالی می‌گویی «گفتم بود». می‌خواهم با راه‌حل‌های واقعی پیش من بیایی.»

به سمتش خم می‌شوم و می‌گویم: «دقیقاً گفتم چه اتفاقی می‌افتد وقتی دستیار Sarah تقریباً دو هفته پیش این طرح دیوانه را آورد. جدول زمانی پیشنهاد کردم که همهٔ این را جلوگیری می‌کرد. می‌گویید می‌توانستم بهتر عمل کنم؟ گوشم باز است.» با احترام اغراق‌آمیز اضافه می‌کنم: «قربان.»

«می‌گویم از تو چه می‌خواهم،» با آرامش جواب می‌دهد. «می‌خواهم کسب‌وکار به من بگوید دیگر گروگان شما بچه‌های IT نیست. این شکایت مداوم تمام مدتی است که CEO هستم. IT سر راه هر initiative بزرگ است. همزمان رقبا از ما جلو می‌زنند و ما را در گرد و غبار می‌گذارند. لعنت، حتی نمی‌توانیم بدون IT دستشویی برویم.»

نفس عمیق می‌کشد. «هیچ‌کدام از این‌ها دلیل حضور تو امروز نیست. برای دو چیز صدا زدمت. اول، به‌خاطر این خرابکاری جدید IT، هیئت‌مدیره اصرار کرده شرکت را تجزیه کنیم. فکر می‌کنند شرکت وقتی تکه‌تکه فروخته شود ارزش بیشتری دارد. مخالفم، ولی مشاوران از قبل feasibility را بررسی می‌کنند. کاری از دستم برنمی‌آید.

«دوم، دیگر Russian roulette با IT بازی نمی‌کنم. Phoenix به من نشان داد IT شاید شایستگی‌ای باشد که اینجا نتوانیم توسعه دهیم. شاید در DNA ما نیست. به Dick چراغ سبز دادم برون‌سپاری کل IT را بررسی کند و از او خواستم در نود روز vendor انتخاب کند.»

برون‌سپاری کل IT. لعنت.

یعنی همه در کل بخش من شاید دیگر شغل نداشته باشند.

یعنی من شاید دیگر شغل نداشته باشم.

در لحظه‌ای ناگهانی و هوشیار می‌فهمم احساس نشاط و اعتماد به نفس وقتی قفس Steve را تکان دادم فقط توهم بود. او همهٔ قدرت را دارد. با یک موج قلم، می‌تواند همهٔ ما را به کم‌هزینه‌ترین پیشنهاددهنده از گوشه‌ای تصادفی کره بسپارد.

نگاهی به Chris می‌اندازم و به‌اندازهٔ من لرزان به نظر می‌رسد.

Steve ادامه می‌دهد: «انتظار دارم به Dick هر کمکی که لازم دارد بدهی. اگر در نود روز آینده نوعی معجزه بکنی، نگه داشتن IT درون‌سازمانی را در نظر می‌گیریم.»

«ممنون آقایان. لطفاً Kirsten را بفرستید،» با قطعیت می‌گوید.


«ببخشید دیر رسیدم،» می‌گویم و در غرفهٔ روبروی Chris پایین می‌افتم.

بعد از جلسه با Steve مبهوت شده بودیم و تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم. جلویش نوعی نوشیدنی میوه‌ای با چترک است.

همیشه فکر می‌کردم آدم شراب‌خور کارگری است — بیشتر شبیه Pabst Blue Ribbon، نه نوشیدنی مخلوط مهمانی دوشیزگان.

بی‌مزه می‌خندد. «باور کن. ده دقیقه دیر رسیدنت کمترین مشکل من است. یک نوشیدنی برای خودت بگیر.»

Paige بارها می‌گوید نباید به این آدم اعتماد کنم. غریزهٔ عالی برای مردم دارد، ولی وقتی پای من است به‌طرز شرم‌آوری محافظه‌کار می‌شود که مرا می‌خنداند. من سابق تفنگدار دریایی هستم. او فقط یک «پرستار مهربان» است.

«هر pilsner که از شیر دارید،» به پیشخدمت می‌گویم. «و یک اسکاچ با آب هم. روز سختی بوده.»

«شنیدم. اصلاً مشکلی نیست عزیزم،» می‌خندد و جواب می‌دهد. از Chris می‌پرسد: «یک mai tai دیگر؟»

سر تکان می‌دهد و لیوان خالی را می‌دهد. پس mai tai این شکلی است. هرگز امتحان نکرده‌ام. تفنگداران دریایی خیلی به آنچه می‌نوشند حساسند.

Chris لیوان آبش را بالا می‌آورد و می‌گوید: «به داشتن حکم مرگ مشترک.»

لبخند ضعیف می‌زنم و لیوانم را بالا می‌آورم. احساس می‌کنم باید کمی امیدواری تزریق کنم و می‌گویم: «و به اینکه بفهمیم چطور از فرماندار مهلت بگیریم.»

لیوان‌ها را به هم می‌زنیم.

«می‌دانی،» Chris می‌گوید، «فکر می‌کنم شاید outsource شدن گروهم بدترین چیز دنیا نباشد. تقریباً تمام careerام در software development بوده. عادت دارم همه معجزه بخواهند، غیرممکن انتظار داشته باشند، مردم requirement را لحظهٔ آخر عوض کنند، ولی بعد از زنده ماندن از این nightmare project آخر، می‌پرسم شاید وقت تغییر باشد…»

باورم نمی‌شود. Chris همیشه confident بود، حتی arrogant، و انگار واقعاً عاشق کاری که می‌کند. «چه نوع تغییر؟ فکر می‌کنی bar mai tai در Florida باز کنی یا چیزی شبیه آن؟»

Chris شانه بالا می‌اندازد. وقتی پایین نگاه می‌کند، bagهای بزرگ زیر چشمانش و خستگی در چهره‌اش را می‌بینم. «قبلاً عاشق این کار بودم، ولی ده سال اخیر خیلی سخت‌تر شده. فناوری هر بار سریع‌تر عوض می‌شود و دیگر تقریباً غیرممکن است catch up کنی.»

waitress با drinkهایمان برمی‌گردد. بخشی از من احساس گناه می‌کند که در وقت شرکت ناهار drink می‌کنم، ولی فکر می‌کنم حقش را دارم، چون دو هفتهٔ گذشته enough از وقت شخصی‌ام را به شرکت دادم. Chris یک جرعهٔ بلند می‌کشد و من هم.

ادامه می‌دهد: «دیوانه است که programmerها و حتی managerهایی مثل من هر چند سال باید یاد بگیرند. گاهی technology پایگاه دادهٔ کاملاً جدید، روش برنامه‌نویسی یا مدیریت پروژهٔ جدید، یا مدل delivery فناوری جدید مثل cloud computing.

«چند بار می‌توانی همهٔ آنچه می‌دانی را دور بیندازی تا با آخرین trend جدید catch up کنی؟ گاهی به آینه نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم: «آیا امسال سالی است که تسلیم شوم؟ بقیهٔ careerام COBOL maintenance می‌کنم یا فقط یک middle manager has-been دیگر می‌شوم؟»»

با همدلی می‌خندم. خودم backwaters فناوری را انتخاب کرده بودم. آنجا خوشحال بودم. یعنی تا وقتی Steve مرا دوباره به استخر بزرگ پر کوسه انداخت.

سرش را تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: «سخت‌تر از همیشه است کسب‌وکار را متقاعد کنی کار درست را بکند. مثل بچه‌ها در candy store هستند. در مجلهٔ هواپیمایی می‌خوانند می‌توانند کل supply chain را در cloud با ۴۹۹ دلار در سال مدیریت کنند، و ناگهان آن main company initiative می‌شود. وقتی می‌گوییم آن‌قدرها آسان نیست و نشان می‌دهیم درست کردنش چه می‌طلبد، ناپدید می‌شوند. کجا رفتند؟ با Cousin Vinnie یا sales guy برون‌سپاری حرف می‌زنند که قول می‌دهد در یک‌دهم زمان و هزینه انجام می‌دهد.»

می‌خندم. «چند سال پیش، کسی از Marketing از گروهم خواست tool گزارش‌گیری پایگاه داده‌ای را support کنیم که یکی از internهای تابستانی‌شان نوشته بود. واقعاً brilliant بود، با توجه به اینکه فقط چند ماه وقت داشت، و بعد در عملیات روزانه استفاده می‌شد. چطور hell چیزی که با Microsoft Access نوشته شده را support و secure کنی؟ وقتی auditorها فهمیدند نمی‌توانیم دسترسی به همهٔ داده را secure کنیم، هفته‌ها چیزی سرهم کردیم که آن‌ها را راضی کند.

«مثل free puppy است،» ادامه می‌دهم. «capital اولیه تو را نمی‌کشد، operations و maintenance در backend می‌کشد.»

Chris از خنده منفجر می‌شود. «آره، دقیقاً! می‌گویند: «توله نمی‌تواند همهٔ آنچه لازم داریم را بکند. می‌توانی یادش بدهی هواپیما پرواز کند؟ فقط یک simple matter of coding است، درسته؟»»

بعد از سفارش غذا، برایش می‌گویم چقدر بی‌میل نقش جدیدم را پذیرفتم و نتوانستم همهٔ کاری که گروهم commit کرده را در آغوش بگیرم.

«جالب است،» Chris می‌گوید. «می‌دانی، ما هم struggle می‌کنیم. هرگز این‌قدر مشکل در رسیدن به ship date نداشتیم. engineerهایم مدام از feature development برای handle کردن escalation وقتی چیزها می‌شکنند pull می‌شوند. و deploymentها هر بار طولانی‌تر می‌شوند. چیزی که deploy ده دقیقه طول می‌کشید یک ساعت می‌شود. بعد یک روز کامل، بعد یک weekend کامل، بعد چهار روز. حتی deploymentهایی دارم که بیش از یک هفته طول می‌کشد. مثل Phoenix.»

ادامه می‌دهد: «چه فایده‌ای دارد همهٔ این developerهای offshore feature بسازند اگر سریع‌تر به بازار نمی‌رسیم؟ deployment intervalها را طولانی‌تر می‌کنیم تا feature بیشتری در هر batch deploy کنیم.»

می‌خندد. «هفتهٔ گذشته در جلسه‌ای بودم که feature backlog آن‌قدر بلند بود product managerها دربارهٔ اینکه کدام featureها سه سال دیگر کار می‌شوند بحث می‌کردند! حتی نمی‌توانیم برای یک سال مؤثر plan کنیم، چه برسد به سه سال! چه فایده‌ای؟»

با دقت گوش می‌دهم. آنچه با Phoenix اتفاق می‌افتد ترکیبی از نیاز به deliver کردن featureهای لازم به بازار است که مجبورمان می‌کند shortcut بگیریم، که deploymentهای بدتر و بدتر ایجاد می‌کند. او روی یک downward spiral بسیار مهم انگشت گذاشته که باید از آن خارج شویم.

«گوش کن Bill، می‌دانم کمی دیر است بگویم، ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز است. واقعاً بابت سهمم در این fiasco Phoenix متأسفم. Sarah یک هفته قبل از جلسهٔ project management Kirsten پیش من آمد و all sorts of questions پرسید. پرسید زودترین وقت code-complete چه موقع است. اصلاً نمی‌دانستم قرار است آن را go-live date تفسیر کند، مخصوصاً با Steve در اتاق. William پیش‌بینی کرد فاجعه می‌شود و من هم باید به او گوش می‌دادم. قضاوت بد از طرف من بود.»

چند لحظه به چشمانش نگاه می‌کنم. بالاخره تصمیم می‌گیرم باورش کنم. سر تکان می‌دهم و می‌گویم: «ممنون. نگرانش نباش.»

اضافه می‌کنم: «ولی دوباره نکن. اگر بکنی، هر دو پایت را می‌شکنم، و بعد Wes را می‌فرستم به هر staff meetingات. مطمئن نیستم کدام motivating‌تر است.»

Chris لبخند می‌زند و لیوانش را بالا می‌آورد. «به اینکه دیگر هرگز این اتفاق نیفتد، هان؟»

فکر خوبی است. لبخند می‌زنم و لیوانم را به لیوانش می‌زنم.

دومین beerام را تمام می‌کنم. «واقعاً نگرانم Sarah بخواهد کل این ماجرا را به گردن ما بیندازد، می‌دانی؟»

Chris از لیوانش بالا نگاه می‌کند و می‌گوید: «مثل Teflon است. چیزی بهش نمی‌چسبد. باید با هم بمانیم. پشت تو هستم و اگر دیدم دوباره political crap عجیب می‌کند خبرت می‌کنم.»

«همین‌طور،» با تأکید می‌گویم.

به ساعتم نگاه می‌کنم. ۱:۲۰ بعدازظهر است. وقت برگشت است، پس به waitress برای check اشاره می‌کنم. «عالی بود. باید بیشتر این کار را بکنیم. چطور است هر هفته ملاقات کنیم و بفهمیم برای جلوگیری از این ایدهٔ boneheaded برون‌سپاری کل IT چه باید بکنیم؟»

«قطعاً،» می‌گوید. «نمی‌دانم تو چطور، ولی من roll over نمی‌کنم. swinging می‌روم پایین.»

با آن، دست می‌دهیم.


حتی بعد از خوردن غذا، مستی سبکی احساس می‌کنم. می‌پرسم کجا نعناع خوشبو پیدا کنم تا بوی مشروب ندهد.

برنامه‌ام را روی گوشی نگاه می‌کنم و همهٔ جلساتم را به آخر هفته منتقل می‌کنم. ساعت ۴ بعدازظهر، هنوز در دفترم هستم وقتی ایمیل از Chris می‌گیرم.


From: Chris Allers
To: Bill Palmer
Date: September 16, 4:07 PM
Subject: Throwing a little post-Phoenix party

Bill…

جلسهٔ ناهار خوب بود — لذت بردم.

یک مهمانی خودجوش کوچک برای جشن پایان Phoenix می‌اندازیم. چیز فاخته‌ای نیست، ولی بشکهٔ آبجو، کمی شراب و غذا سفارش دادم و همین الان در سالن غذاخوری ساختمان ۷ جمع می‌شویم.

دوست داریم افراد تیم تو هم بیایند. به نظرم یکی از بهترین تلاش‌های تیمی بود که در این شرکت دیدم. برای همهٔ تیمت هم نوشیدنی کافی سفارش دادم. 😃

می‌بینمت،
Chris


واقعاً از پیشنهاد Chris قدردانی می‌کنم و فکر می‌کنم تیمم هم بکند. مخصوصاً Wes. ایمیل را به Wes و Patty forward می‌کنم و به آن‌ها می‌گویم همه را تشویق کنند حاضر شوند. حقشان است.


چند لحظه بعد گوشی‌ام می‌لرزد. پایین نگاه می‌کنم و reply از Wes را می‌خوانم:


From: Wes Davis
To: Bill Palmer, Patty McKee
Date: September 16, 4:09 PM
Subject: Re: Fwd: Throwing a little post-Phoenix party

چه آدم احمقی. بیشتر بچه‌های من نمی‌توانند بیایند. هنوز مشغول درست کردن همهٔ دادهٔ تراکنش بدایی هستیم که کد کثیفشان تولید کرد.

باید خوب باشد که لوکس جشن گرفتن را داشته باشی. «مأموریت انجام شد» و این حرف‌ها، درسته؟

W


آه می‌کشم. شاید بحران برای بچه‌های Chris در طبقات بالا تمام شده، ولی مردم مثل ما در زیرزمین هنوز دارند آب را بیرون می‌کشند.

با این حال، فکر می‌کنم مهم است بچه‌های ما به مهمانی سر بزنند. برای موفقیت، باید این روابط با تیم Chris بسازیم. حتی اگر فقط نیم ساعت.

دندان‌ها را سخت می‌گزم و به Wes زنگ می‌زنم. همان‌طور که Spock یک بار گفت: «Only Nixon could go to China.» و حدس می‌زنم من Nixon هستم.