Skip to content

فصل ۲۴ — شنبه، ۱۱ اکتبر

شنبهٔ بعد نسبتاً آرام بود. در واقع آرام‌ترین آخر هفته‌ای است که خانواده از وقتی شغل جدید گرفتم داشته. Halloween چند هفته مانده بود و Paige اصرار کرد کل خانواده را به مزرعهٔ کدو ببریم.

صبح سرد بود؛ فقط بچه‌ها را پوشاندنیم و سوار ماشین کردیم و خسته شدیم. وقتی به مزرعهٔ نزدیک رسیدیم، Paige و من بی‌اختیار خندیدیم؛ Parker مثل یک سوسیس غول‌پیکر عصبانی در parka آبیش به نظر می‌رسید. نتوانست در برابر عکس گرفتن مقاومت کند در حالی که Grant با هیجان دورمان می‌چرخید و با دوربین خودش عکس می‌گرفت.

بعد به یک آبجوی محلی کوچک رفتیم و روی ایوان در آفتاب گرم بعدازظهر ناهار خوردیم.

«خوشحالم توانستیم این کار را بکنیم،» Paige می‌گوید. «واقعاً خوب است. این روزها کمتر استرس داری. واقعاً می‌بینم چیزها بهتر می‌شوند.»

حق دارد. انگار در کار یک جور گوشه‌ای را رد کرده‌ایم. مثل اینکه دیگر وقت زیادی با لپ‌تاپ کهنه‌ام نمی‌جنگم، به نظر می‌رسد تیم هم بیشتر وقت مولد و کمتر آتش‌نشانی می‌گذارد.

می‌دانم گرفتن لپ‌تاپ جدید ربطی به عملکرد سازمانی ندارد، ولی خلاص شدن از آن کهنه‌پارچٔ قدیمی مثل بریدن لنگری هزار پوندی بود که کسی دور گردنم بسته بود در حالی که از اقیانوس شنا می‌کردم.

هنوز با ذوب تدریجی یخبندان پروژه درگیریم. حدس می‌زنم شاید بتوانیم بیست و پنج درصد همهٔ پروژه‌ها را از یخ خارج کنیم، همراه با دسته‌ای پروژه‌های جدید برای ارتقای بیشتر Brent.

هنوز ابهام زیاد بود. ولی برخلاف قبل، چالش‌ها در توان فهم و غلبه شدن به نظر می‌رسند. اهداف بالاخره دست‌یافتنی به نظر می‌رسند. دیگر حس نمی‌کنم همیشه روی پاشنه‌ام هستم و مردم بیشتر و بیشتر رویم می‌ریزند تا زمین بخورم.

با موافقت کسب‌وکار — به‌جز Sarah — دربارهٔ اولویت‌ها، شغلم واقعاً منصفانه به نظر می‌رسد. حس می‌کنم ابتکار دست ماست و به مشکل حمله می‌کنیم، نه برعکس.

دوست دارم.

بالا نگاه می‌کنم و Paige را می‌بینم که لبخند می‌زند؛ بعد با وحشت فریاد می‌زنم چون Parker لیوان آبجو Paige را واژگون می‌کند.

بقیهٔ بعدازظهر خیلی سریع گذشت، ولی یکی از بهترین روزهای سال بود.


آن شب Paige روی مبل کنارم پیچیده. فیلم Clint Eastwood، Pale Rider را تماشا می‌کنیم. بچه‌ها خوابیده‌اند و اولین بار ماه‌هاست با هم فیلم می‌بینیم.

بی‌اختیار می‌خندم وقتی شخصیت اصلی، «the Preacher» که Eastwood بازی می‌کند، با نظم نُه معاون بد را یکی‌یکی از پا درمی‌آورد. Paige با نارضایتی سرگرم‌کننده نگاهم می‌کند.

«دقیقاً چه چیزش این‌قدر خنده‌دار است؟» می‌پرسد.

بیشتر می‌خندم. وقتی یک معاون دیگر در پس‌زمینه تیر می‌خورد می‌گویم: «ببین! می‌دانی چه می‌شود، ولی کلانت فقط وسط خیابان ایستاده و کشتار را تماشا می‌کند! ببین باد چطور از کتش می‌وزد! و تفنگش حتی کش نشده! عاشقشم!»

«هرگز تو را نمی‌فهمم،» Paige با لبخند سر تکان می‌دهد.

همان موقع گوشی‌ام زنگ می‌خورد. غریزی به سمتش دست دراز می‌کنم.

لعنتی. John است. از جلسهٔ ممیزی، بیش از دو هفته پیش، کسی او را ندیده یا از او خبر نگرفته. مطمئنیم اخراج نشده، ولی بیشتر از آن کسی نمی‌داند. قصد داشتم بیمارستان‌های محلی را چک کنم مطمئن شوم تنها جایی بهبود نمی‌یابد.

هرچقدر می‌خواهم با او حرف بزنم، نمی‌خواهم Paige و فیلم را ترک کنم. به ساعت نگاه می‌کنم؛ احتمالاً فقط پانزده دقیقه تا پایان مانده. نمی‌خواهم تیراندازی نهایی را از دست بدهم؛ گوشی را بی‌صدا می‌کنم. وقتی فیلم تمام شد برمی‌گردانم.

چند ثانیه بعد دوباره زنگ می‌خورد و دوباره بی‌صدا می‌کنم.

دوباره زنگ می‌خورد. بار سوم بی‌صدا می‌کنم و سریع برایش پیام می‌فرستم: Grt hearing from u. Can’t talk right now. Will call u in 20m.

باورنکردنی است دوباره لرز می‌کند؛ زنگ را خاموش می‌کنم و گوشی را زیر کوسن‌های مبل می‌گذارم.

Paige می‌پرسد: «کی مدام زنگ می‌زند؟»

وقتی می‌گویم «John»، چشم می‌غلتاند و ده دقیقهٔ باقی‌ماندهٔ فیلم را تماشا می‌کنیم.

«باورم نمی‌شود تا امشب آن فیلم را ندیده بودم!» می‌گویم و Paige را در آغوش می‌گیرم. «ایدهٔ عالی بود عزیزم!»

«روز عالی بود. خوب است دوباره زندگی عادی داریم،» می‌گوید، آغوش را برمی‌گرداند، و با لبخند بلند می‌شود و بطری‌های آبجو خالی را برمی‌دارد.

موافقم. گوشی را برمی‌دارم؛ وقتی «۱۵ missed call» می‌بینم قلبم یک ضربه جا می‌ماند.

ناگهان می‌ترسم چیزی واقعاً فاجعه‌بار از دست داده باشم؛ سریع می‌بینم کی زنگ زده. همه از John بود. فوراً زنگ می‌زنم.

«Billy، خیلی خوب است دوباره صدایت را می‌شنوم — دوستم — عزیزم — dear ol’ friend،» با لهجه می‌گوید. خدایا. کاملاً مست است.

«متأسفم نتوانستم فوراً برگردانم. با Paige بیرون بودم،» می‌گویم و کمی گناهکار از نیم‌راستی‌ام.

«مشکلی نیست. ببین، فقط می‌خواستم یک — یک بار آخر قبل از رفتن — قبل از رفتن ببینمت،» می‌گوید.

«رفتن؟ منظورت از «رفتن» چیست؟ کجا می‌روی؟» با وحشت می‌گویم و تعجب می‌کنم چقدر نوشیده. شاید باید زودتر برمی‌گشتم. ناگهان تصور می‌کنم آن طرف تلفن با بطری قرص خواب باز در دست، نیمه خالی.

می‌شنوم می‌خندد، شاید کمی هیستریک. «نگران نباش Billy. خودکشی نمی‌کنم. هنوز enough drink نکرده‌ام — yet. Har-har! فقط می‌خواستم قبل از رفتن از شهر امشب ببینمت. بگذار یک drink آخر برایت بخرم.»

«اوه، تا فردا صبر نمی‌کند؟ تقریباً نیمه‌شب است،» با کمی آسودگی می‌گویم.

می‌گوید فردا دیگر اینجا نیست و متقاعدم می‌کند در Hammerhead Saloon downtown به او بپیوندم.

وقتی به پارکینگ می‌روم، فوراً Volvo station wagon John را می‌بینم. پشت ماشینش تریلر U-Haul بسته شده و توده‌ای قوطی آبجو خالی بیرون در سمت راننده.

او را در غرفهٔ عقب bar شلوغ پیدا می‌کنم؛ واضح است تمام روز اینجا بوده. به نظر نمی‌رسد از آخرین باری که دیدم دوش گرفته یا لباس عوض کرده. مو چرب و وحشتناک به هم ریخته انگار تازه بیدار شده، صورت پر ته‌ریش و لکهٔ غذا روی پیراهنش. کلید و کیف پول را بی‌ملاحظه کنار نمکدان و فلفلدان انداخته.

John فوری پیشخدمت را صدا می‌زند، لحظه‌ای کلماتش را تمرین می‌کند، ولی باز هم با لهجه می‌گوید: «دو دابل اسکاچ، خالص، برای من و دوست اینجا. و آن nachoهای خوشمزه… لطفاً.»

با سؤال به من نگاه می‌کند؛ واضح است قبلاً به او زیاد داده. سر تکان می‌دهم ولی آرام می‌گویم: «با دو فنجان قهوه شروع کنیم، لطفاً. من از او مراقبت می‌کنم.» و همزمان کلیدش را از روی میز برمی‌دارم.

لحظه‌ای مردد به نظر می‌رسد ولی لبخند کوچک می‌زند و می‌رود.

«رفیق، مثل آشغال به نظر می‌رسی،» صریح می‌گویم.

«مرسی رفیق. تو هم،» جواب می‌دهد و بعد می‌ترکد از خنده.

«عالی. کجا لعنتی بودی؟ همه دنبالت می‌گردند،» می‌گویم.

«خانه بودم،» می‌گوید و از ذرت بو دادهٔ میزمان می‌گیرد. «بیشتر مطالعه و تلویزیون. وای، این روزها تلویزیون چیزهای دیوانه‌وار دارد. دیوانه! بعد فکر کردم وقت رفتن است، پس بیشتر امروز بسته‌بندی کردم. فقط یک سؤال کوچک قبل از رفتن می‌خواستم بپرسم.»

«تلفن گفتی،» می‌گویم و پیشخدمت با دو فنجان قهوه و nacho می‌آید. John با گیجی به فنجان‌ها نگاه می‌کند؛ می‌گویم: «نگران نباش. نوشیدنی‌ها راه است.»

وقتی یک جرعه قهوه می‌خورد می‌پرسد: «راست بگو. واقعاً درست است که برایت هیچ کار مفیدی نکرده‌ام؟ در تمام سه سالی که با هم کار کردیم، هرگز، اصلاً مفید نبودم؟»

نفس عمیق می‌کشم و تصمیم می‌گیرم چه بگویم. سال‌ها پیش یک دوست گفت: «To tell the truth is an act of love. To withhold the truth is an act of hate. Or worse, apathy.»

آن موقع به آن کلمات خندیدم، ولی سال‌ها فهمیده‌ام بازخورد صادقانه از مردم نعمت کمیاب است. از آن طرف میز به John نگاه می‌کنم؛ با وجود اینکه مثل مردی کاملاً شکسته به نظر می‌رسد، تعجب می‌کنم آیا درست است راحتش کنم و بگویم آنچه می‌خواهد بشنود.

بالاخره می‌گویم: «ببین John. آدم خوبی هستی و می‌دانم قلبت سر جای درست است، ولی تا وقتی در فروپاشی Phoenix به ما کمک کردی از ممیزان PCI پنهان شویم، می‌گفتم نه. می‌دانم آنچه می‌خواهی بشنوی نیست، ولی… می‌خواستم مطمئن شوم چرت و پرت بهت نمی‌دهم.»

با تعجب John حتی بیشتر دل‌شکسته به نظر می‌رسد. «آن اسکاچ لعنتی کجاست؟» فریاد می‌زند. برمی‌گردد به من: «جدی می‌گویی؟ بعد از سه سال لعنتی کار با هم، می‌گویی کمکت نکرده‌ام، حتی یک ذره؟»

«خب، بیشتر آن سال‌ها مسئول گروه midrange بودم که زیاد درگیرش نمی‌شدی،» آرام توضیح می‌دهم. «راهنمای امنیتی خودمان را از وب پیدا می‌کردیم. وقتی تعامل داشتیم، فقط سعی می‌کردی دسته‌ای کار روی من بریزی. ببین، به امنیت اهمیت می‌دهم و همیشه دنبال ریسک برای سامانه‌ها و داده‌ها هستیم، ولی همیشه تا چشم در کار فوری غرقیم و سعی می‌کنیم سرمان بالای آب بماند. در نقش جدید فقط سعی می‌کنم شرکت زنده بماند.»

John می‌گوید: «ولی نمی‌بینی من هم همین کار را می‌کنم! من هم فقط سعی می‌کنم تو و کسب‌وکار زنده بمانید!»

جواب می‌دهم: «می‌دانم. ولی در دنیای من مسئول روشن نگه داشتن همهٔ سرویس‌ها و استقرار سرویس‌های جدید مثل Phoenix هستم. امنیت مجبور بود عقب بنشیند. باور کن، از ریسک‌های امنیت بد آگاهم و می‌دانم نقض امنیتی بزرگ تحت نظارتم پایان حرفه است.»

شانه بالا می‌اندازم. «با دانش ریسک‌ها بهترین تصمیم ممکن را می‌گیرم. فقط فکر نمی‌کنم همهٔ چیزهایی که می‌خواستی انجام دهم به کسب‌وکار بیشتر از بقیهٔ کار روی میز کمک می‌کرد.»

ادامه می‌دهم: «بیا، در عمق وجودت آزاردهنده نیست کسب‌وکار از ممیزی SOX-404 بدون تو گذشت؟ آیا اهمیت و اعتبار توصیه‌هایت را زیر سؤال نمی‌برد؟»

John فقط خیره می‌ماند.

درست موقع پیشخدمت با دو اسکاچ می‌آید. John یکی را برمی‌دارد و یکجا تمامش می‌کند. «Another round, please.»

وقتی به من نگاه می‌کند سر تکان می‌دهم و بی‌صدا «Check, please? And call a cab?» می‌گویم.

سر تکان می‌دهد و ناپدید می‌شود. یک جرعه اسکاچ می‌خورم و به John نگاه می‌کنم. سرش به عقب افتاده و چیزی زمزمه می‌کند. الان کاملاً نامفهوم است.

برایش متأسفم.

کیف پول را از میز برمی‌دارم.

«هی!» می‌گوید.

«پیشخدمت دارد انعام می‌گیرد و باید پرداخت کنم، ولی کیف پول را خانه فراموش کردم،» می‌گویم.

به من با چشمان تار می‌خندد. «No problem old pal. من همیشه پرداخت می‌کنم، نه؟»

«مرسی،» می‌گویم و گواهینامه را برمی‌دارم. پیشخدمت را صدا می‌زنم و به آدرس خانه اشاره می‌کنم.

کیف پول را برمی‌گردانم، کیف پول خودم را درمی‌آورم و پرداخت می‌کنم.

John را بلند می‌کنم و در تاکسی می‌ریزم؛ کیف پول و کلیدها را در جیبش می‌گذارم. نمی‌خواهم John با راننده سر و کله بزند؛ راننده را هم پرداخت می‌کنم.

تماشای رفتنش، و بعد station wagon و U-Haul پر از کسری از دارایی‌های دنیا، فقط سر تکان می‌دهم. به ماشین برمی‌گردم و تعجب می‌کنم کی دوباره می‌بینمش.


روز بعد چند بار به موبایل John زنگ می‌زنم ولی هرگز جواب نمی‌دهد. بالاخره پیام صوتی می‌گذارم که امیدوارم سالم به خانه رسیده باشد، ماشینش کجاست، و اگر چیزی لازم دارد زنگ بزند.

شایعه‌پراکنی داغ است. حرف بستری شدن، دستگیری، ربوده شدن توسط موجودات فضایی، یا قفل شدن در آسایشگاه روانی است.

مطمئن نیستم این شایعه‌ها از کجا شروع شده؛ به کسی از ملاقات نیمه‌شب با او نگفتم و هرگز هم نمی‌گفتم.

دوشنبه شب Grant را به تخت می‌برم که پیام از John می‌آید. سریع می‌خوانم: Thanks for the lift home the other day. Been thinking. I told Dick that u’ll be joining our 8am mtg tomorrow. Should be interesting.

چه جلسه‌ای با Dick?

به گوشی خیره می‌مانم. از یک طرف John زنده است و به نظر می‌رسد توان کار دارد. خوب است.

از طرف دیگر John حالا دربارهٔ جلسه با Dick، دومین مدیر اجرایی قدرتمند شرکت، فردا صبح حرف می‌زند، احتمالاً در حالت ذهنی نامتعادل، و از قبل اعلام کرده من همدست اوام.

خوب نیست. سریع جواب می‌زنم: Good hearing from u. Hope you’re doing ok? What is Dick meeting about? May not be able to make it.

فوراً جواب می‌دهد: I’ve been arrogant. Realized yest that I don’t actually know much about Dick. Must change that. Together.

نگران که John کاملاً از خودش نیست، فوراً زنگ می‌زنم. بار اول جواب می‌دهد، عجیبانه شاد. می‌شنوم می‌گوید: «Good evening, Bill. Thanks again for Saturday night. What’s up?»

«دقیقاً چه کار می‌کنی John؟» می‌گویم. «این جلسه فردا با Dick دربارهٔ چیست و چرا من را می‌کشی توش؟»

جواب می‌دهد: «بیشتر دیروز در رختخواب بودم، چون به‌سختی می‌توانستم به دستشویی بروم و برگردم. سرم مثل لیموئی بود که آجر له‌اش کرده. آن شب چه نوشیدنی‌هایی برایم خریدی؟»

منتظر جواب نمی‌ماند و ادامه می‌دهد: «مدام به آخرین گفت‌وگو در bar فکر کردم. فهمیدم اگر برای تو، کسی که باید بیشترین اشتراک را با او داشته باشم، مفید نبوده‌ام، منطقی است برای تقریباً همهٔ دیگر، که هیچ اشتراکی با آن‌ها ندارم، مفید نبوده‌ام.

«این باید عوض شود،» با تأکید می‌گوید.

زبانم را می‌گیرم؛ می‌خواهم John را کامل بشنوم قبل از اینکه توصیه کنم جلسهٔ فردا را لغو کند.

ادامه می‌دهد: «مدام به Erik فکر کردم که گفت وقتی Dick بگوید می‌خواهد دور باشم، آمادهٔ حرف با من است.»

«اوه، فکر نمی‌کنم یک جلسهٔ سی‌دقیقه‌ای آشنایی تو را به آنجا برساند،» با بدبینی جدی می‌گویم.

با آرامش کامل جواب می‌دهد: «موافق نیستی، مثل خیلی چیزهای زندگی، همیشه باید با فهمیدن کسی که با او سر و کار داری شروع کنیم؟ چه می‌تواند اشتباه شود؟ فقط می‌خواهم شغل او را بیشتر بدانم.»

در ذهن فوراً تصور می‌کنم John چیزی احمقانه می‌پرسد یا می‌گوید، Dick را کاملاً عصبانی می‌کند، همانجا اخراج می‌شود، و بعد من را هم اخراج می‌کند فقط برای حذف آلودگی.

با این حال می‌شنوم خودم می‌گویم: «باشه، آنجا خواهم بود.»