Skip to content

فصل ۱۸ — سه‌شنبه، ۲۳ سپتامبر

صبح روز بعد، ساعت ۶:۳۰ صبح برای off-site رهبری IT که Steve برگزار کرده به سر کار می‌روم. او آن را off-site می‌نامد، با اینکه جلسه در ساختمان ۲ است.

صبح زودتر، آرام به اتاق‌های Grant و Parker رفتم تا خداحافظی کنم. Parker را در خواب نگاه کردم، بوسیدم و آرام زمزمه کردم: «ببخش که بابا امروز نتوانست با تو ماجراجویی کند. نوبت تو بود، اما بابا باید برگردد سر کار. این آخر هفته، قول می‌دهم.»

این بهتر باشد ارزشش را داشته باشد، Steve.

جلسه در اتاق هیئت‌مدیرهٔ شرکت است. وقتی به طبقهٔ پانزدهم می‌روم، هنوز باورم نمی‌شود چقدر با بقیهٔ ساختمان‌ها فرق دارد.

Chris، Wes و Patty از قبل اینجا هستند؛ همه فنجان قهوه و بشقاب پر از شیرینی در دست دارند.

Patty به‌سختی حضورم را تأیید می‌کند.

Wes با صدای بلند سلام می‌کند و با لحن طعنه‌آمیز می‌گوید: «سلام Bill. خوشحالم می‌بینمت. امیدوارم امروز دوباره استعفا ندهی.»

ممنون Wes.

Chris با لبخندی آگاهانه به من اشاره می‌کند، چشم‌هایش را می‌غلتاند و حرکت نوشیدن آبجو را تقلید می‌کند. سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم و به عقب اتاق می‌روم.

حالم وقتی دونات‌های Vandal Doughnuts را در عقب می‌بینم روشن‌تر می‌شود و شروع می‌کنم بشقاب کاغذی‌ام را پر کنم. در حالی که تصمیم می‌گیرم شش دونات روی بشقابم نقض پروتکل اجتماعی است یا نه، دستی روی شانه‌ام می‌کوبد.

Steve است. «خوشحالم دوباره می‌بینمت Bill. خوشحالم اینجایی.» به بشقاب لبریزم نگاه می‌کند و با صدای بلند می‌خندد. «چرا کل سینی را با خودت نمی‌بری؟»

«ایدهٔ خوبی است. خوشحالم اینجام،» جواب می‌دهم.

Erik دقیقاً روبه‌روی من می‌نشیند و می‌گوید: «صبح بخیر Bill.» پشت سرش چمدان بزرگی است که کشیده آورده.

به چمدان خیره می‌شوم. آخرین باری که چمدان بدون چرخ دیدم، بیست سال پیش در انباری مادرم بود.

موهای Erik خیس است و شانه‌های پیراهن جینش را خیس کرده.

امروز صبح دیر کرده و بدون خشک کردن مو از هتل بیرون دویده؟ یا هر صبح این‌طور به نظر می‌رسد؟

Steve دقیقاً این آدم را از کجا پیدا کرده؟

«صبح بخیر،» Steve به اتاق خطاب می‌کند. «اول، قدردانم همه این‌قدر زود اینجا آمده‌اید. مخصوصاً چون می‌دانم شما و تیم‌هایتان دو هفتهٔ گذشته ساعات فوق‌العاده طولانی کار کرده‌اید.»

«ها!» Erik خرخر می‌کند. «احتمالاً این کمترین توصیف قرن است.»

همه با عصبی بودن می‌خندند و بیش از حد معمول سعی می‌کنند با هیچ‌کس چشم در چشم نشوند.

Steve با غم لبخند می‌زند. «می‌دانم دو هفتهٔ گذشته وحشتناک بوده. حالا فهمیده‌ام چقدر مسئولیت این همه چیز بر دوش من است. نه فقط فاجعهٔ پروژه Phoenix، بلکه همهٔ چیزهایی که به مسائل حسابرسی، شکست‌های صورتحساب مشتری و موجودی در چند روز گذشته، و دردسرهایی که با حسابرسان داریم منجر شد.»

می‌ایستد؛ واضح است پریشان است و لحظه‌ای برای جمع‌وجور شدن لازم دارد.

دارد گریه می‌کند؟

این طرف Steve را هر روز نمی‌بینی. بعد از رفتن من چه بلایی سر Steve آمده؟

کارت فهرستی که در دست داشته شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و به Erik اشاره می‌کند. «Erik رابطهٔ بین CEO و CIO را ازدواجی ناکارآمد توصیف کرد. که هر دو طرف احساس بی‌قدرتی و گروگان بودن می‌کنند.»

انگشتانش روی کارت نگران می‌روند. «دو چیز در ماه گذشته آموختم. یکی اینکه IT مهم است. IT فقط دپارتمانی نیست که بتوانم واگذارش کنم. IT دقیقاً وسط هر تلاش بزرگ شرکت ماست و برای تقریباً هر جنبهٔ عملیات روزانه حیاتی است.»

می‌گوید: «می‌دانم همین الان، هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، برای موفقیت شرکت مهم‌تر از عملکرد این تیم رهبری نیست.»

«دومین چیزی که آموختم این است که اقداماتم تقریباً همهٔ مشکلات ITمان را بدتر کرده. درخواست Chris و Bill برای بودجهٔ بیشتر را رد کردم، درخواست Bill برای زمان بیشتر تا Phoenix درست انجام شود را رد کردم، و وقتی نتیجه‌ای که می‌خواستم نمی‌گرفتم micromanage کردم.»

Steve بعد به من نگاه می‌کند. «کسی که بیش از همه به او ظلم کردم Bill بود. چیزهایی به من گفت که نمی‌خواستم بشنوم و من او را خاموش کردم. با نگاه به گذشته، کاملاً حق داشت و من کاملاً اشتباه کردم. و به خاطر آن، Bill، خیلی متأسفم.»

می‌بینم فک Wes از حیرت باز می‌ماند.

کاملاً خجالت‌زده فقط می‌گویم: «همهٔ آن‌ها آب زیر پل است. همان‌طور که دیروز بهت گفتم Steve، عذرخواهی انتظار نداشتم، اما قدردانی می‌کنم.»

Steve سر تکان می‌دهد و چند لحظه به کارتش نگاه می‌کند. «چالش‌های عظیم پیش‌رو نیاز به تیم فوق‌العاده‌ای دارد که در بهترین حالت خود کار کند. با این حال، کاملاً به یکدیگر اعتماد نداریم. می‌دانم بخشی از تقصیر با من است، اما باید همین الان تمام شود.»

«آخر هفته، به دوران حرفه‌ام فکر کردم که همان‌طور که می‌دانید، می‌تواند هر لحظه تمام شود، همان‌طور که هیئت‌مدیره برایم روشن کرده. می‌دانم پربارترین دوران‌هایم همیشه وقتی بود که بخشی از تیم بزرگی بودم. هم در زندگی حرفه‌ای و هم شخصی.»

«تیم بزرگ به این معنی نیست که باهوش‌ترین آدم‌ها را داشته باشد. آنچه آن تیم‌ها را بزرگ می‌کرد این بود که همه به یکدیگر اعتماد داشتند. وقتی آن پویایی جادویی وجود دارد، می‌تواند نیرویی قدرتمند باشد.»

Steve ادامه می‌دهد: «یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ام دربارهٔ پویایی تیم Five Dysfunctions of a Team اثر Patrick Lencioni است. می‌نویسد برای داشتن اعتماد متقابل باید آسیب‌پذیر باشید. پس کمی دربارهٔ خودم و آنچه مرا به حرکت درمی‌آورد می‌گویم. و بعد از شما می‌خواهم همین کار را بکنید.»

«شاید ناراحت‌تان کند، اما بخشی از آنچه به‌عنوان رهبران از شما می‌خواهم است. اگر برای خودتان نمی‌توانید، برای معیشت نزدیک به چهار هزار کارمند پارتس آنلیمیتد و خانواده‌هایشان انجام دهید. من این مسئولیت را سبک نمی‌گیرم و شما هم نباید بگیرید.»

لعنتی. این هم بخش دیگری از «off-siteهای مدیریتی» است که فراموش کرده بودم. حرف‌های احساسی و لوس.

Steve تنش رو به اوج اتاق را نادیده می‌گیرد؛ همه مثل من سپر دفاعی برمی‌دارند. «خانواده‌ام فقیر خاکی بود، اما بسیار افتخار می‌کنم اولین کسی هستم که واقعاً به دانشگاه رفته. هیچ‌کس قبل از من از دبیرستان بیرون نیامده بود. در تگزاس روستایی بزرگ شدم؛ والدینم در کارخانهٔ پنبه کار می‌کردند. تابستان‌ها، برادرانم و من برای کار آنجا خیلی کوچک بودیم، پس در مزارع پنبه می‌چیدیم.»

آدم‌ها در قرن گذشته پنبه می‌چیدند؟ سریع در ذهنم حساب می‌کنم که آیا این ممکن بوده.

«پس من آنجا هستم، بالای دنیا در دانشگاه آریزونا. والدینم پول شهریه ندارند، پس در معدن مس شغلی پیدا می‌کنم.»

«نمی‌دانم OSHA آن وقت وجود داشت یا نه، اما اگر به آن معدن سر می‌زدند، تعطیلش می‌کردند. خطرناک و کثیف بود.» به گوش چپش اشاره می‌کند و می‌گوید: «بیشتر شنوایی این گوشم را وقتی از دست دادم که مواد منفجره‌ای خیلی نزدیک من منفجر شد.»

«بالاخره اولین شانس بزرگم را می‌گیرم و در کارخانهٔ ساخت لوله شغلی پیدا می‌کنم و در نگهداری تجهیزات کمک می‌کنم. این اولین شغلی است که برای فکر کردن به من پول می‌دهند.»

«مدیریت می‌خوانم و بیش از هر چیز می‌خواهم بعد از دانشگاه فروش بروم. از آنچه در کارخانه می‌بینم، آن بچه‌های فروش بهترین شغل‌های دنیا را دارند. برای شراب و شام دادن به مشتریان پول می‌گیرند و از شهر به شهر سفر می‌کنند و می‌بینند بهترین کارخانه‌ها چه می‌کنند.»

Steve با تأسف سر تکان می‌دهد. «اما این‌طور پیش نمی‌رود. برای پرداخت مدرسه به ROTC می‌پیوندم و اولین نگاهم را به بچه‌های طبقهٔ متوسط آمریکا می‌اندازم. و یعنی بعد از دانشگاه، به‌جای رفتن به صنعت، باید تعهداتم به ارتش آمریکا را انجام دهم؛ جایی که عشقم به logistics را کشف می‌کنم. مطمئن می‌شوم مواد به جایی که باید برسند. به‌زودی شهرت پیدا می‌کنم که وقتی واقعاً به هر چیزی نیاز داری، آدم مراجعه‌ای هستم.»

میخکوب شده‌ام. Steve داستان‌گوی خوبی است.

«اما سخت است که یک روستایی فقیر باشی، احاطه‌شده با آدم‌های خانواده‌های ممتاز. احساس می‌کنم باید به همه ثابت کنم. بیست‌وپنج سالم است و هنوز افسران هم‌رده‌ام مدام به خاطر لهجه و تربیتم احمق و کندم صدا می‌زنند…» می‌گوید و صدایش کمی می‌شکند.

«مرا حتی مصمم‌تر می‌کند که خودم را ثابت کنم. بعد از نه سال، آماده‌ام با سابقه‌ای درخشان ارتش را ترک کنم. درست قبل از ترخیص، فرمانده‌ام چیزی می‌گوید که زندگی‌ام را عوض می‌کند.»

«می‌گوید اگرچه سال‌ها امتیاز بالایی گرفته‌ام، بدون استثنا هیچ‌کس از کسانی که زیر دستم خدمت کرده‌اند نمی‌خواهد دوباره با من کار کند. می‌گوید اگر جایزهٔ آدم لعنتی دهه وجود داشت، با اختلاف زیاد می‌بردم. و اگر می‌خواهم چیزی از خودم بسازم، باید این را درست کنم.»

از گوشهٔ چشم می‌بینم Wes چشم‌هایش را به Chris می‌غلتاند که عمداً او را نادیده می‌گیرد.

«می‌دانم چه فکر می‌کنی،» Steve می‌گوید و به Wes سر تکان می‌دهد. «اما یکی از له‌کننده‌ترین لحظات زندگی‌ام است و می‌فهمم اشتباه بحرانی در نحوهٔ زندگی‌ام کرده‌ام و به ارزش‌های خودم خیانت کرده‌ام.»

«سه دههٔ بعد، مدام دانش‌آموز ساختن تیم‌های بزرگی شدم که واقعاً به یکدیگر اعتماد دارند. اول به‌عنوان مدیر مواد، بعد مدیر کارخانه، رئیس Marketing، و بعد رئیس Sales Operations. دوازده سال پیش Bob Strauss، CEO آن زمان، مرا استخدام کرد تا COO جدید شوم.»

Steve آهسته بازدم می‌کند، صورتش را می‌مالد و ناگهان خیلی خسته و پیر به نظر می‌رسد. «به‌نوعی دوباره پیچ اشتباه زدم، همان‌طور که در ارتش. همان آدمی شده‌ام که به خودم قول داده بودم دیگر هرگز نباشم.»

حرف زدن را متوقف می‌کند و به اطراف اتاق نگاه می‌کند. سکوت مدت زیادی ادامه می‌یابد و ما تماشا می‌کنیم که از پنجره خیره می‌شود. آفتاب روشن شروع می‌کند از پنجره‌های اتاق کنفرانس بتابد.

Steve می‌گوید: «مشکلات بزرگی پیش رو داریم که باید درست کنیم. Erik حق دارد. IT فقط یک دپارتمان نیست. IT شایستگی‌ای است که باید به‌عنوان کل شرکت به دست آوریم. و می‌دانم اگر بتوانیم دوباره خودمان را به تیم بزرگی تبدیل کنیم که همه به یکدیگر اعتماد کنیم، موفق می‌شویم.»

بعد می‌گوید: «آیا حاضرید آنچه لازم است انجام دهید تا تیمی بسازیم که همه به یکدیگر اعتماد کنیم؟»

Steve دور میز را نگاه می‌کند. می‌بینم همه با توجه کامل به او نگاه می‌کنند.

سکوت ناراحت‌کننده طولانی‌تر می‌شود.

Chris اول حرف می‌زند. «من هستم. کار در تیم خراب اذیت‌کننده است، پس اگر می‌خواهی کمک کنی درستش کنی، کاملاً موافقم.»

می‌بینم Patty و Wes هم سر تکان می‌دهند و بعد همه به من نگاه می‌کنند.