Skip to content

فصل ۱۷ — دوشنبه، ۲۲ سپتامبر

در چهار روزی که از استعفا گذشته، Paige بی‌پایان نگران شده. از طرف دیگر، تعجب می‌کنم شب‌ها چقدر بهتر می‌خوابم، انگار باری عظیم و پنهان از روی دوشم برداشته شده.

هفتهٔ آخر، بدون ایمیل‌ها و صفح‌های اضطراری، باورنکردنی آرام بود. پنج‌شنبه هنوز می‌آمدند، اما فقط حساب‌های ایمیل را حذف کردم و پیام‌های متنی را مسدود کردم.

حس خیلی خوبی داشت.

به Paige می‌گویم Grant را پیش مادرش نبرد. به‌جای آن دارم او را به یک ماجرا می‌برم. Paige با لبخندی سرزنش‌آمیز واکنش نشان می‌دهد و کمکم می‌کند کولهٔ Thomas the Tank Engine او را ببندد.

ساعت ۸ صبح از خانه بیرون می‌رویم و با خوشحالی به ایستگاه قطار می‌رویم؛ جایی که ماه‌هاست قول بردن Grant به آن را داده‌ام. یک ساعت قطارها را تماشا می‌کنیم و مدام از شادی بی‌پردهٔ Grant تعجب می‌کنم. با وجود نامشخصی کار بعدی‌ام، احساس می‌کنم مبارکم که این لحظه را با Grant شریک می‌شوم.

وقتی از Grant عکس می‌گیرم که با هیجان فریاد می‌زند و به قطارهای دیزل در حال عبور اشاره می‌کند، می‌فهمم در ماه گذشته چقدر کم از هر دو بچه‌ام عکس گرفته‌ام.

هنوز داریم قطارها را تماشا می‌کنیم که گوشی‌ام زنگ می‌خورد. Wes است. می‌گذارم برود روی پست صوتی.

چند بار دیگر زنگ می‌زند و هر بار یک پیام صوتی دیگر می‌گذارد.

بعد Patty زنگ می‌زند که آن را هم به پست صوتی می‌فرستم. بعد از سه تماس دیگر، با نارضایتی زمزمه می‌کنم: «بس کنید دیگر…»

«Palmer،» گوشی را برمی‌دارم.

«Bill، تازه از Steve خبر را شنیدیم،» صدای Patty را می‌شنوم که انگار روی بلندگو حرف می‌زند. با خشمی غیرمنتظره در صدایش ادامه می‌دهد: «Wes اینجاست و هر دو کاملاً شوکه‌ایم. وقتی جمعه برای جلسهٔ معمول CAB نیامدی، می‌دانستیم چیزی درست نیست. باورم نمی‌شود وسط این قطعی استعفا دادی — و بعد از همهٔ دستاوردهایمان!»

«ببینید، ربطی به شما ندارد،» توضیح می‌دهم. «Steve و من فقط اختلافات جدایی‌ناپذیری دربارهٔ نحوهٔ حل شکست بزرگ صورتحساب داشتیم. مطمئنم بدون من هم خوب از پسش برمی‌آیید.»

وقتی آخرین جمله را می‌گویم، کمی احساس ریاکاری می‌کنم.

«خب، از وقتی رفته‌ای تقریباً همه‌چیز را خراب کرده‌ایم،» Wes می‌گوید، با خجالت واقعی که بدترین ترس‌هایم را تأیید می‌کند. «Steve اصرار کرد همهٔ مهندس‌ها را، از جمله Brent، بیاوریم. گفت می‌خواهد «حس فوریت» و «دست روی کیبورد، نه آدم روی نیمکت» باشد. واضح است هماهنگی تلاش همه را به اندازهٔ کافی خوب انجام ندادیم، و…»

Wes جمله‌اش را تمام نمی‌کند. Patty از جایی که رها کرده ادامه می‌دهد: «قطعی نمی‌دانیم، اما حداقل سامانه‌های مدیریت موجودی هم کاملاً از کار افتاده. کسی نمی‌تواند سطح موجودی در کارخانه‌ها یا انبارها را ببیند، و نمی‌دانند کدام مواد اولیه را باید تجدید کنیم. همهٔ مالی‌ها دارند از لبهٔ پنجره پرتاب می‌شوند، چون شاید نتوانند دفاتر فصل را به‌موقع ببندند. با از کار افتادن همهٔ این سامانه‌ها، کسی داده‌ای که برای محاسبهٔ بهای تمام‌شده، سود ناخالص و حاشیهٔ سود خالص لازم است ندارد.»

«لعنتی.» لحظه‌ای بی‌حرف می‌مانم و بالاخره می‌گویم: «باورنکردنی است.»

Grant به گوشی‌ام چنگ می‌اندازد و توجه می‌خواهد. می‌گویم: «ببینید، با پسرم هستم و وسط کار مهمی‌ایم. نمی‌توانم زیاد حرف بزنم. اما مطمئن باشید واقعاً به همهٔ کارهایی که با هم کردیم افتخار می‌کنم، و می‌دانم بدون من هم از این بحران عبور می‌کنید.»

«این یک مشت چرند است و خودت هم می‌دانی،» Patty می‌گوید. «چطور می‌توانی این‌طور ما را رها کنی؟ چیزهای زیادی بود که قرار بود با هم درست کنیم، و همه را نیمه‌کاره رها می‌کنی! هرگز فکر نمی‌کردم کسی باشی که این‌طور وسط کار ول کند!»

«موافقم. رفتن الان خیلی پست است، اگر از من بپرسید،» Wes می‌پیوندد.

آه می‌کشم. هرگز به آن‌ها نخواهم گفت چه جلسات ناامیدکننده و پوچی با Steve تحمل کرده‌ام. آن بین او و من است.

«متأسفم که ناامیدتان کردم، اما کاری بود که باید انجام می‌دادم،» می‌گویم. «خوب از پسش برمی‌آیید. فقط نگذارید Steve یا هرکس دیگری شما را micromanage کند. کسی سامانه‌های IT را مثل شما نمی‌شناسد، پس نگذارید کسی بخواهد فرماندهی کند، باشه؟»

صدای Wes را می‌شنوم که زمزمه می‌کند: «دیگر دیر شده.»

Grant دارد سعی می‌کند گوشی‌ام را قطع کند. «بچه‌ها، باید بروم. بعداً حرف می‌زنیم، باشه؟ سر یک آبجو.»

«آره، حتماً،» Wes می‌گوید.

«مرسی فراوان بابت همه‌چیز،» Patty می‌گوید. «بعداً می‌بینمت.»

با این، خط قطع می‌شود.

آه بلندی می‌کشم. بعد، به Grant نگاه می‌کنم، گوشی را کنار می‌گذارم و دوباره تمام توجهم را به او می‌دهم؛ مصممم لحظهٔ خوشبختی‌مان را قبل از قطع شدنش بازگردانم.

در راه برگشت دوباره گوشی‌ام زنگ می‌خورد. Grant در صندلی عقب خواب است.

این بار Steve است.

هنوز حاضر نیستم با او حرف بزنم، می‌گذارم برود پست صوتی. سه بار.

به گاراژ می‌روم و از ماشین پیاده می‌شوم، سعی می‌کنم Grant را از صندلی کودک بدون بیدار کردنش بیرون بیاورم. وقتی با او از خانه رد می‌شوم، Paige را می‌بینم. به Grant اشاره می‌کنم و بی‌صدا لب به او می‌گویم: «خواب است.» آرام بالا می‌روم، بالاخره او را به تختش منتقل می‌کنم و کفش‌هایش را درمی‌آورم.

با آهی از راحتی، در را پشت سرم می‌بندم و پایین می‌آیم.

وقتی Paige مرا می‌بیند می‌گوید: «آن حرامزاده Steve امروز صبح به من زنگ زد. نزدیک بود قطع کنم، اما یک داستان بلند دربارهٔ خودکاوی با مردی به نام Erik گفت. می‌گوید پیشنهادی برایت دارد. گفتم پیام را می‌رسانم.»

وقتی چشم‌هایم را به آسمان می‌غلتانم، با صدایی ناگهان نگران می‌گوید: «ببین، می‌دانم استعفا دادی چون فکر می‌کردی کار درست است. اما تو هم مثل من می‌دانی شرکت زیادی در شهر نیست که مثل پارتس آنلیمیتد حقوق بدهد. مخصوصاً بعد از ارتقایت. نمی‌خواهم از خانواده‌ام دور شوم.»

آرام به من نگاه می‌کند. «عزیزم، می‌دانم حرامزاده است، اما هر دو هنوز باید زندگی کنیم. قول بده به حرف Steve گوش می‌دهی و ذهن باز نگه می‌داری، باشه؟ Bill؟ باشه؟»

فقط سر تکان می‌دهم و به نشیمن می‌روم و شمارهٔ سریع Steve را می‌زنم.

Steve با اولین زنگ به تلفن همراهش جواب می‌دهد. «بعدازظهر بخیر Bill. ممنون که زنگ زدی. لذت بردم با همسرت حرف زدم و به او گفتم چقدر آدم احمقی بوده‌ام.»

«آره، چیزی شبیه همین گفت،» جواب می‌دهم. «گفت واقعاً می‌خواهی حرف بزنی.»

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید: «ببین، می‌خواستم عذرخواهی کنم از رفتاری که از وقتی با لطف درخواست مرا پذیرفتی معاون عملیات IT ما شوی نشان داده‌ام. وقتی به Dick گفتم IT به من گزارش دهد فکر کرد دیوانه شده‌ام. اما برایش تعریف کردم وقتی دهه‌ها پیش برای اولین بار مدیر کارخانه شدم، یک ماه روی خط مونتاژ کار کردم، فقط برای اینکه مطمئن شوم جزئیات زندگی روزمرهٔ همهٔ آنجا را می‌فهمم.

«به Dick قول دادم دست به کار شوم و مشکل را فقط واگذار نکنم. از خودم عصبانی‌ام که به آن قول پایبند نبودم. و واگذار کردن همهٔ مسائل IT به Sarah یک اشتباه بزرگ بود.

«گوش کن، می‌دانم با تو عادلانه رفتار نکردم، مخصوصاً وقتی تو سر قولت ایستادی. راستگو بودی و واقعاً تلاش کردی از بد شدن چیزها جلوگیری کنی.»

چند لحظه مکث می‌کند. «ببین، تازه Erik و کل کمیتهٔ حسابرسی پشت گردنم لنگ انداختند. پا روی گلویم گذاشت تا بالاخره چیزی را فهمیدم. فهمیدم سال‌ها کاری را واقعاً اشتباه انجام داده‌ام و می‌خواهم درستش کنم.

«خلاصه، می‌خواهم نقش معاون عملیات IT را، با اثر فوری، از سر بگیری. می‌خواهم با تو کار کنم، همان‌طور که Erik گفت، مثل دو طرف یک ازدواج ناکارآمد. شاید با هم بفهمیم واقعاً چه چیزی در نحوهٔ مدیریت IT اینجا در پارتس آنلیمیتد اشتباه می‌رود.

«مطمئنم IT شایسته‌ای است که باید اینجا توسعه دهیم. فقط می‌خواهم نود روز با من وقت بگذاری و امتحان کنی. و اگر آخر نود روز هنوز بخواهی بروی، می‌توانی با بستهٔ جدایی یک‌ساله.»

قول Paige را به یاد می‌آورم و کلماتم را با دقت انتخاب می‌کنم. «یک ماه گذشته، همان‌طور که خودت می‌گویی، مدام یک آدم احمق کامل بودی. من هم مدام تحلیل‌ها و توصیه‌هایم را بارها و بارها به تو ارائه دادم. و هر بار رویش تف کردی. چرا الان باید به تو اعتماد کنم؟»

چهل‌وپنج دقیقه بعد، بعد از اینکه Steve مدام سعی کرد مرا برگرداند، گوشی را قطع می‌کنم و به آشپزخانه برمی‌گردم که Paige منتظر است بشنود چه شد.