Skip to content

فصل ۱۹ — سه‌شنبه، ۲۳ سپتامبر

بالاخره من هم سر تکان می‌دهم.

Patty می‌گوید: «می‌دانی Bill، فکر می‌کنم در دو هفتهٔ گذشته کار فوق‌العاده‌ای کرده‌ای. و متأسفم از واکنشی که وقتی استعفا دادی نشان دادم. تفاوت زیادی در نحوهٔ کار کل سازمان IT دیده‌ام. این سازمانی بود که مقاومت شدیدی در پذیرش هر نوع فرایندی داشت و مشکلات واقعی اعتماد بین دپارتمان‌ها. دیدنش شگفت‌انگیز است و بیشتر اعتبارش را به تو می‌دهم.»

«من هم با او موافقم. فکر می‌کنم خوشحالم برگشته‌ای، تو استعفادهندهٔ بزرگ،» Wes با صدای بلند می‌خندد. «هر چه روز اول گفته باشم، شغلت را نمی‌خواهم. به تو اینجا نیاز داریم.»

خجالت‌زده فقط لبخند می‌زنم و سخنانشان را تأیید می‌کنم اما نمی‌خواهم بیشتر حرف بزنند و می‌گویم: «باشه. ممنون بچه‌ها.»

Steve سر تکان می‌دهد و تعاملمان را تماشا می‌کند. بالاخره می‌گوید: «بیایید دور میز برویم و هر کدام چیزی از تاریخ شخصی‌تان بگویید. کجا به دنیا آمدید؟ چند خواهر و برادر داشتید و کجا در خانواده جای داشتید؟ چه رویدادهای دوران کودکی شما را به‌عنوان بزرگسال شکل داد؟»

Steve ادامه می‌دهد: «هدف این تمرین این است که یکدیگر را به‌عنوان انسان بشناسیم. کمی دربارهٔ من و آسیب‌پذیری‌هایم آموختید. اما کافی نیست. باید بیشتر دربارهٔ یکدیگر بدانیم. و این پایهٔ اعتماد را می‌سازد.»

به اطراف نگاه می‌کند. «کی می‌خواهد اول شروع کند؟»

لعنتی.

تفنگداران دریایی این حرف‌های احساسی را دوست ندارند. فوراً چشم‌هایم را برمی‌گردانم، نمی‌خواهم اول صدا زده شوم.

به خوشبختی‌ام، Chris داوطلب می‌شود.

شروع می‌کند: «در بیروت به‌عنوان کوچک‌ترین سه فرزند به دنیا آمدم. قبل از هجده سالگی در هشت کشور مختلف زندگی کرده بودم. در نتیجه چهار زبان صحبت می‌کنم.»

Chris برایمان می‌گوید چطور او و همسرش پنج سال برای داشتن بچه تلاش کردند، عذاب تزریق‌های درمان ناباروری به او، و اینکه نتوانستند بار سوم آن را تحمل کنند.

بعد از معجزهٔ داشتن پسرهای دوقلوی یکسان می‌گوید، فقط دچار عوارض شدند و مجبور شدند سه ماه با همسرش در بخش مراقبت‌های ویژه بمانند چون زودهنگام به دنیا آمدند. و شب بعد از شب دعا کردند که خوب باشند و نمی‌خواستند یکی از دوقلوها بدون دیگری زندگی کند وقتی سرنوشتشان این بود که همدیگر را به شیوه‌ای بفهمند که هیچ انسان دیگری در دنیا نمی‌تواند.

و چطور این تجربه به او آموخت چقدر خودخواه بوده و تمایل تازه‌اش به ناخودخواه بودن.

به تعجبم، اشک‌ها را پلک می‌زنم و آرزوهای صادقانهٔ Chris برای آیندهٔ بچه‌هایش را می‌بینم. پنهانی می‌بینم بقیه هم همین کار را می‌کنند.

«ممنون که به اشتراک گذاشتی Chris،» Steve بعد از لحظه‌ای با جدیت می‌گوید و به اطراف اتاق نگاه می‌کند. «نفر بعدی کیست؟»

به تعجب و خوشبختی‌ام، Wes بعدی می‌شود.

می‌فهمم سه بار در زندگی نامزد شده و در آخرین لحظه هر بار را لغو کرده. و وقتی بالاخره ازدواج می‌کند، سریع طلاق می‌گیرد چون از عادت دیوانه‌وار مسابقهٔ ماشینش خسته شده.

چطور یک آدم نزدیک به ۲۵۰ پوند ماشین مسابقه می‌دهد؟

Wes چهار ماشین دارد و حتی اگر کارمند پارتس آنلیمیتد نبود، یکی از مشتریان دیوانه‌وارمان می‌بود. بیشتر اوقات فراغتش را صرف کار روی Mazda Miata و Audi قدیمی‌اش می‌کند که تقریباً هر آخر هفته در مسابقه شرکت می‌کند. ظاهراً تمام عمر با کاهش وزن جنگیده، حتی وقتی بچه بود. دربارهٔ بودن طردشده حرف زد.

هنوز با وزنش می‌جنگد. نه برای دوستیابی یا سلامتی، بلکه برای تلاش برای هم‌قدم ماندن با مسابقه‌دهندگان لاغر آسیایی نوجوانی که نصف سنش هستند، حتی رفتن به اردوی کاهش وزن. دو بار.

سکوت طولانی است.

خیلی عصبی‌ام که بخندم.

Steve بالاخره می‌گوید: «ممنون که به اشتراک گذاشتی Wes. نفر بعدی کیست؟»

لب‌هایم را به هم می‌فشارم و دوباره وقتی Patty دستش را بالا می‌برد نفس راحت می‌کشم.

می‌فهمیم در واقع رشتهٔ هنر خوانده. یکی از همان آدم‌هایی که تمام عمر مسخره‌شان کرده‌ام؟ اما این‌قدر منطقی به نظر می‌رسد!

می‌گوید چه بوده که «دختر باهوش با سینه‌های بزرگ و عینک» بزرگ شود و سعی کند تصمیم بگیرد در زندگی چه کند. پنج بار در دانشگاه رشته عوض کرده، ترک کرده تا در Athens، Georgia خواننده-ترانه‌ساز شود و دو سال با گروهش در کلوپ‌های سراسر کشور تور کرده. برگشته MFA بگیرد اما بعد از مواجهه با فقر احتمالی درآمدزایی به‌عنوان هنرمند، برای کار در پارتس آنلیمیتد درخواست داده. تقریباً شغل را نگرفته چون بازداشت نافرمانی مدنی هنوز در پرونده‌اش بود.

وقتی Patty حرف زدن را متوقف می‌کند، Steve از او تشکر می‌کند. و بعد با لبخندی به ناراحتی من می‌گوید: «ممنون. پس نوبت توست Bill…»

با اینکه می‌دانستم این لحظه می‌رسد، اتاق انگار محو می‌شود.

از حرف زدن دربارهٔ خودم متنفرم. در تفنگداران دریایی توانستم شخصیتی بسازم که فقط به مردم فریاد بزنم و بگویم چه باید انجام شود. برای زنده نگه داشتن مردمم پول می‌گرفتم با کمی باهوش‌تر بودن از آن‌ها و داشتن تارهای صوتی عالی.

احساساتم را با همکاران کاری به اشتراک نمی‌گذارم.

یا با تقریباً هیچ‌کس، برای این موضوع.

به دفترچهٔ جلویم نگاه می‌کنم که ایده‌هایی برای گفتن نوشته بودم. فقط نقاشی‌های عصبی می‌بینم.

سکوت تقریباً مطلق است و همه حالا با انتظار به من نگاه می‌کنند. نه با بی‌صبری، می‌بینم. به‌جایش صبور و مهربان به نظر می‌رسند.

می‌بینم حالت Patty دلسوزانه می‌شود.

لب‌هایم را لحظه‌ای به هم می‌فشارم و بعد فقط می‌پرم: «بیشترین تأثیر را چه چیزی گذاشت؟ وقتی فهمیدم مادرم همه چیز را برای ما انجام می‌داد و پدرم کاملاً غیرقابل اتکا بود. الکلی بود و وقتی اوضاع خوب نبود، همهٔ برادران و خواهرانم از او پنهان می‌شدند. اما به جایی رسید که بالاخره بس کرد و فرار کردم. و آن‌ها را پشت سر گذاشتم. و خواهر کوچک‌ترم فقط هشت سال داشت.»

ادامه می‌دهم: «می‌دانی، دستگیر شدن یکی از بهترین چیزهایی بود که برایم اتفاق افتاد. گزینهٔ دیگر برگشتن به خانه بود. پس به‌جایش به تفنگداران دریایی پیوستم. مرا با دنیایی کاملاً جدید آشنا کرد، جایی آموختم راه کاملاً متفاوتی برای زندگی وجود دارد. آموخت که با انجام درست کارها و مراقبت از هم‌رزمانانت پاداش می‌گیری.»

«چه آموختم؟ هدف اصلی‌ام این است که پدر بزرگی باشم، نه مثل پدر بدبختی که داشتم. می‌خواهم مردی باشم که پسرانم سزاوارش هستند.» اشک‌ها را احساس می‌کنم روی گونه‌هایم می‌غلتند؛ پاکشان می‌کنم، عصبانی که بدنم به من خیانت می‌کند.

«برایت کافی است Steve؟» با خشم بیشتری از آنچه قصد داشتم می‌گویم.

Steve با نیم‌لبخند سر تکان می‌دهد و آهسته می‌گوید: «ممنون Bill. می‌دانم برای تو به سختی برای همهٔ ما بود.»

آهسته بازدم می‌کشم. یک بار دیگر عمیق نفس می‌کشم و سعی می‌کنم تعادلی را که نفهمیده بودم از دست داده‌ام بازگردانم.

سکوت ناراحت‌کننده ادامه می‌یابد.

«می‌دانم جای من نیست بگویم Bill،» Wes آهسته می‌گوید. «اما، مطمئنم پدرت فوق‌العاده به تو افتخار می‌کرد. و می‌فهمید چقدر نسبت به تو آدم لعنتی بوده.»

خنده دور میز می‌شنوم و Patty آرام می‌گوید: «با Wes موافقم. آن بچه‌های تو خوش‌شانس‌تر از آنچه خواهند فهمید هستند.»

Wes با صدای خرخر موافقت می‌کند و Chris به من سر تکان می‌دهد. و برای اولین بار در بیش از سی سال می‌بینم گریه می‌کنم.

خجالت‌زده خودم را جمع می‌کنم و به همه نگاه می‌کنم.

خوشحالم می‌بینم همه ذهنشان را عوض می‌کنند و توجهشان را دوباره به Steve برمی‌گردانند که به اطراف اتاق نگاه می‌کند.

«اول، می‌خواهم از همهٔ شما برای دادن از خودتان و انجام آن تمرین با من تشکر کنم،» می‌گوید. «اگرچه خوب است یکدیگر را بهتر بشناسیم، اگر فکر نمی‌کردم مهم است این کار را نمی‌کردم. حل هر مشکل پیچیدهٔ کسب‌وکار نیاز به کار تیمی دارد و کار تیمی نیاز به اعتماد. Lencioni آموزش می‌دهد نشان دادن آسیب‌پذیری پایه‌ای برای آن می‌سازد.»

«می‌دانم غیرواقع‌بینانه است فکر کنیم از این جلسه دقیقاً می‌دانیم چه باید بکنیم، با اولویت‌ها و مسئولین تعیین‌شده بیرون می‌رویم،» ادامه می‌دهد. «اما می‌خواهم در حرکت به سمت راه‌حل چشم‌انداز مشترکی داشته باشیم.»

Steve هر دو دستش را جلویش می‌گذارد و می‌گوید: «فقط برای شروع، می‌خواهم پیشنهاد کنم یکی از مشکلات اصلی‌مان این است که هر تعهدی و برنامه‌ای که می‌دهیم می‌ترکانیم. آدم‌های بیرون IT همیشه غر می‌زنند که هر انتظاری که می‌گذاریم را — با اختلاف زیاد — از دست می‌دهیم.»

«که مرا وادار می‌کند فکر کنم،» می‌گوید و به اطراف اتاق نگاه می‌کند، «احتمالاً در تعهدات داخلی به یکدیگر اینجا درون IT خوب نیستیم. نظری دارید؟»

سکوت ناراحت‌کننده.

«ببینید، نمی‌خواهم ریزه‌کاری کنم،» Chris بالاخره با حالت دفاعی می‌گوید. «اما اگر معیارهای واقعی را ببینید، گروه من تقریباً هر پروژهٔ بزرگی را به‌موقع تحویل داده. به تاریخ‌هایمان می‌رسیم.»

«آره، درست مثل اینکه به تاریخ Phoenix رسیدید، درسته؟» Wes با تمسخر می‌گوید. «حالا آن یک موفقیت عظیم بود. شنیدم Steve هفتهٔ گذشته واقعاً به عملکردت افتخار می‌کرد.»

Chris قرمز می‌شود و هر دو دستش را جلویش بالا می‌برد. «منظورم این نبود.» لحظه‌ای فکر می‌کند و اضافه می‌کند: «فاجعهٔ کامل بود. اما، از نظر فنی، به تاریخ رسیدیم.»

جالب است.

«اگر درست است،» می‌گویم و عمیق‌تر می‌روم، «چیزی واقعاً با تعریف «پروژهٔ تکمیل‌شده» ما اشتباه است. اگر یعنی «آیا Chris همهٔ کارهای Phoenix را انجام داد؟» پس موفقیت بود. اما اگر می‌خواستیم Phoenix در production باشد که اهداف کسب‌وکار را برآورده کند، بدون اینکه کل کسب‌وکار را آتش بزند، باید آن را فاجعهٔ کامل بنامیم.»

«بیایید اینجا دور خودمان نچرخیم،» Steve قطع می‌کند. «به Sarah گفته‌ام Phoenix یکی از بدترین پروژه‌های اجراشده در تاریخ شرکت ماست. تعریف بهتر موفقیت چیست؟»

لحظه‌ای فکر می‌کنم و بالاخره می‌گویم: «نمی‌دانم. اما این الگوی تکرارشونده است. گروه Chris هرگز همهٔ کاری که Operations باید انجام دهد را در نظر نمی‌گیرد. و حتی وقتی می‌گیرد، همهٔ زمان برنامه را مصرف می‌کنند و هیچ برای ما نمی‌گذارند. و همیشه ما مانده‌ایم که بعد از مدت‌ها آشغال را جمع کنیم.»

Chris با درک سر تکان می‌دهد. «خب، تو و من داریم بخشی از این را درست می‌کنیم. بخشی مسئلهٔ برنامه‌ریزی و معماری است که دربارهٔ درست کردنش حرف زده‌ایم. اما دست‌کم می‌گیری چقدر گروه تو گلوگاه است. دسته‌ای برنامهٔ دیگر داریم که باید deploy شوند، اما چون تیمت گیر است، همهٔ deploymentهای دیگر در صف هم تأخیر می‌افتند.»

اضافه می‌کند: «در هر هفتهٔ معین، پنج یا شش گروه برنامه در صف منتظرند گروه تو چیزی deploy کند. و وقتی هر چیزی اشتباه می‌شود، همه چیز روی هم انباشته می‌شود. بی‌احترامی نیست، اما وقتی شما دیر می‌کنید، مثل فرودگاهی است که تعطیل می‌شود. قبل از اینکه بفهمی، دسته‌ای هواپیما دور می‌زنند و همه منتظر فرودند.»

Wes با صدای بلند غر می‌زند: «آره، خب، وقتی هواپیمایی که ساخته‌ای سقوط اضطراری می‌کند و باند را کاملاً نابود می‌کند این اتفاق می‌افتد.»

بعد Wes دست آرامش‌بخشی بالا می‌برد. «ببین، تو را مقصر نمی‌دانم Chris. فقط یک واقعیت شناخته‌شده را می‌گویم. وقتی deploymentها طبق برنامه پیش نمی‌روند، چه برنامه را گروه تو نوشته باشد چه گروه من، روی همه تأثیر می‌گذارد. فقط همین را می‌گویم.»

سر تکان می‌دهم و با توصیف Wes موافقم. و به تعجب، Chris هم سر تکان می‌دهد.

جواب می‌دهم: «Erik به من کمک کرده بفهمم چهار نوع کار IT Operations وجود دارد: پروژه‌های کسب‌وکار، پروژه‌های IT Operations، تغییرات، و کار برنامه‌ریزی‌نشده. اما، فقط دربارهٔ نوع اول کار و کار برنامه‌ریزی‌نشده‌ای که وقتی اشتباه می‌کنیم ساخته می‌شود حرف می‌زنیم. فقط دربارهٔ نیمی از کاری که در IT Operations انجام می‌دهیم حرف می‌زنیم.»

به Steve نگاه می‌کنم و می‌گویم: «لیست پروژه‌هایمان را نشان دادم. روی سی‌وپنج پروژهٔ کسب‌وکار، حدود هفتاد‌وپنج پروژهٔ Ops دیگر هم داریم که روی آن‌ها کار می‌کنیم. صف هزاران تغییر داریم که ظاهراً همه به دلیلی باید اجرا شوند. روی آن، مقدار فزاینده‌ای کار برنامه‌ریزی‌نشده داریم، بیشتر به‌خاطر شکستن همهٔ برنامه‌های شکننده‌مان، که شامل Phoenix هم می‌شود.»

صاف می‌گویم: «با توجه به میزان کار پیش رو، خیلی از ظرفیتمان فراتریم. و هنوز پروژهٔ بزرگ رفع یافته‌های حسابرسی را درست حساب نکرده‌ایم، که Steve می‌گوید هنوز اولویت بالاست.»

می‌بینم درک در Steve و Chris شروع به طلوع می‌کند.

که به آن…

به اطراف نگاه می‌کنم، گیج. «هی، John کجاست؟ اگر دربارهٔ compliance حرف می‌زنیم، او هم نباید اینجا باشد؟ و او هم بخشی از تیم رهبری IT نیست؟»

Wes آهسته غر می‌زند و چشم‌هایش را می‌غلتاند و می‌گوید: «وای عالی، دقیقاً همان کسی که نیاز داریم.»

Steve جا می‌خورد. به کارت فهرستی که قبلاً در دست داشت نگاه می‌کند. بعد انگشتش را روی تقویم چاپی جلویش پایین می‌کشد. «لعنتی. فراموش کردم دعوتش کنم.»

Chris زمزمه می‌کند: «خب، این‌قدر کار پیش می‌رفت. احتمالاً نعمتی در لباس مبدأ بود، درسته؟»

خندهٔ ناراحت‌کنندهٔ بیشتری هست، اما مردم خجالت‌زده‌اند که بدون John از او مسخره می‌کنیم.

«نه، نه، نه، منظورم این نبود،» Steve سریع می‌گوید و از همه بیشتر خجالت‌زده به نظر می‌رسد. «Bill حق دارد — به او نیاز داریم. همه، پانزده دقیقه استراحت. Stacy می‌رود دنبالش.»

تصمیم می‌گیرم پیاده‌روی کنم تا سرم را صاف کنم.

وقتی ده دقیقه بعد برمی‌گردم، بقایای پراکندهٔ جلسهٔ شرکتی در جریان را می‌بینم: فنجان‌های استایروفوم نیمه‌پر قهوه، بشقاب‌های غذای باقی‌مانده، دستمال‌های مچاله.

در آن طرف اتاق، Patty و Wes با Chris بحث پرجنب‌وجوشی دارند. در انتهای دیگر میز، Steve با تلفن همراهش با کسی حرف می‌زند، در حالی که Erik به عکس‌های قطعات خودرو روی دیوار نگاه می‌کند.

در حال فکر کردن به پیوستن به Patty و Wes هستم که John را می‌بینم وارد اتاق می‌شود. زیر بغلش، البته، همان کلاسور سه‌حلقهٔ سیاه است.

«Stacy گفت دنبالم بودی Steve؟» می‌گوید. عمداً آهسته به اطراف نگاه می‌کند و شواهد جلسه‌ای را می‌بیند که مدت‌ها پیش بدون او شروع شده. «دعوتنامهٔ جلسه را از دست دادم؟ یا باز هم از یکی دیگر کنار گذاشته شدم؟»

وقتی تقریباً همه برای اجتناب از تماس چشمی با او به شدت تلاش می‌کنند، با صدای بلندتر می‌گوید: «هی، بویش می‌آید اینجا تازه رابطه جنسی داشته‌اند. چیز خوبی از دست دادم؟»

Chris، Patty و Wes گفتگویشان را قطع می‌کنند و با بی‌تفاوتی اغراق‌آمیز به جایگاه‌های اولیه‌شان برمی‌گردند.

«آه، خوب، اینجایی. خوشحالم توانستی بیایی،» Steve می‌گوید و کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسد. «لطفاً بنشین. همه، بیایید دوباره شروع کنیم.»

«John، عذرخواهی می‌کنم که دعوتنامه نفرستادم. کاملاً تقصیر من است،» Steve می‌گوید و به سمت سر میز می‌رود. «دیروز در آخرین لحظه این جلسه را سازمان دادم، درست بعد از جلسهٔ کمیتهٔ حسابرسی. بعد از اینکه نقش خودم در بدتر کردن همهٔ مشکلات IT را شناختم، خواستم تیم رهبری IT را جمع کنم تا ببینیم آیا می‌توانیم دربارهٔ جهت کلی راه‌حل مسائل پروژه‌ها، پایداری عملیاتی و compliance توافق کنیم.»

John با ابروی بالا به من نگاه می‌کند.

از حذف Steve تمرین آسیب‌پذیری و همهٔ آن‌ها کنجکاوم. احتمالاً فکر کرده اگر نمی‌تواند دوباره انجامش دهد، بهتر است اصلاً مطرح نکند.

به John با اطمینان سر تکان می‌دهم.

Steve به من می‌گردد. «Bill، لطفاً ادامه بده.»

«وقتی کلمهٔ تعهد را مطرح کردی، یادم آمد Erik هفتهٔ گذشته چیزی پرسید که در ذهنم مانده،» می‌گویم. «پرسید بر چه اساسی تصمیم می‌گیریم آیا می‌توانیم پروژهٔ جدیدی بپذیریم. وقتی گفتم نمی‌دانم، مرا دوباره به کارخانهٔ تولید MRP-8 برد. مرا پیش Allie، هماهنگ‌کنندهٔ برنامه‌ریزی منابع تولید برد و پرسید چطور تصمیم می‌گیرد آیا سفارش جدیدی بپذیرد.»

به یادداشت‌هایم برمی‌گردم. «گفت اول به سفارش نگاه می‌کند و بعد به فهرست مواد و مسیرها. بر اساس آن، بارگذاری مراکز کاری مربوط در کارخانه را نگاه می‌کند و بعد تصمیم می‌گیرد آیا پذیرش سفارش هر تعهد موجودی را به خطر می‌اندازد.»

«Erik پرسید چطور همان نوع تصمیم را در IT می‌گیریم،» به یاد می‌آورم. «آن وقت گفتم و الان هم می‌گویم، نمی‌دانم. مطمئنم قبل از پذیرش کار هیچ تحلیلی از ظرفیت و تقاضا انجام نمی‌دهیم. که یعنی همیشه دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، مجبوریم میان‌بر بزنیم، که یعنی برنامه‌های شکننده‌تر در production. که یعنی کار برنامه‌ریزی‌نشده و آتش‌خاموش‌کنی بیشتر در آینده. پس، دور و دور می‌چرخیم.»

به تعجبم، Erik قطع می‌کند. «خوب گفتی Bill. تازه «بدهی فنی» را توصیف کردی که پرداخت نمی‌شود. از میان‌بر زدن می‌آید که شاید کوتاه‌مدت منطقی باشد. اما مثل بدهی مالی، هزینه‌های بهرهٔ مرکب با گذشت زمان رشد می‌کنند. اگر سازمانی بدهی فنی‌اش را نپردازد، هر کالری در سازمان می‌تواند صرف پرداخت بهره شود، به شکل کار برنامه‌ریزی‌نشده.»

«همان‌طور که می‌دانی، کار برنامه‌ریزی‌نشده رایگان نیست،» ادامه می‌دهد. «برعکس. خیلی گران است، چون کار برنامه‌ریزی‌نشده به قیمت…»

با حالت استادانه به اطراف نگاه می‌کند تا جوابی بگیرد.

Wes بالاخره حرف می‌زند: «کار برنامه‌ریزی‌شده؟»

«دقیقاً!» Erik با شادی می‌گوید. «بله، کاملاً درست است Chester. Bill چهار نوع کار را گفت: پروژه‌های کسب‌وکار، پروژه‌های IT Operations، تغییرات، و کار برنامه‌ریزی‌نشده. اگر کنترل نشود، بدهی فنی تضمین می‌کند تنها کاری که انجام می‌شود کار برنامه‌ریزی‌نشده است!»

«این دقیقاً شبیه ماست،» Wes سر تکان می‌دهد. بعد با جدیت به Erik نگاه می‌کند و می‌گوید: «و اسم من Wes است، نه Chester. من Wes هستم.»

«بله، مطمئنم هستی،» Erik با موافقت می‌گوید.

به بقیهٔ اتاق خطاب می‌کند. «کار برنامه‌ریزی‌نشده اثر جانبی دیگری هم دارد. وقتی تمام وقتت را صرف آتش‌خاموش‌کنی می‌کنی، وقت یا انرژی کمی برای برنامه‌ریزی می‌ماند. وقتی فقط واکنش نشان می‌دهی، وقت کافی برای کار ذهنی سخت فهمیدن اینکه آیا می‌توانی کار جدید بپذیری نیست. پس پروژه‌های بیشتری روی بشقاب انباشته می‌شوند، با چرخه‌های کمتر برای هر کدام، که یعنی multitasking بدتر، تشدید بیشتر از کد بد، که یعنی میان‌برهای بیشتر. همان‌طور که Bill گفت، «دور و دور می‌چرخیم.» این مارپیچ مرگ ظرفیت IT است.»

در خودم به اشتباه Erik در نام Wes لبخند می‌زنم. مطمئن نیستم چه بازی ذهنی می‌کند، اما تماشایش سرگرم‌کننده است.

با تردید از Steve می‌پرسم: «آیا اصلاً اجازه داریم نه بگوییم؟ هر بار خواسته‌ام اولویت‌بندی کنی یا کاری را به تعویق بیندازی، سرم را کند کردی. وقتی همه عادت کرده‌اند باور کنند نه جواب قابل قبولی نیست، همه فقط گیرندهٔ دستورات مطیع شدیم که کورکورانه در مسیر محکوم‌به‌شکست قدم برمی‌داریم. می‌پرسم آیا این برای جانشین‌هایم هم اتفاق افتاده.»

Wes و Patty کمی سر تکان می‌دهند.

حتی Chris هم سر تکان می‌دهد.

«البته می‌توانید نه بگویید!» Steve با حرارت جواب می‌دهد و نگاه تحریک واقعی روی صورتش است. بعد نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: «بگذارید روشن بگویم. نیاز دارم نه بگویید! نمی‌توانیم بپردازیم این تیم رهبری فقط گیرندهٔ دستور باشد. برای فکر کردن به شما پول می‌دهیم، نه فقط انجام دادن!»

Steve هر لحظه عصبانی‌تر به نظر می‌رسد و می‌گوید: «آنچه در خطر است بقای شرکت است! نتایج این پروژه‌ها تعیین می‌کند کل شرکت موفق می‌شود یا شکست می‌خورد!»

مستقیم به من نگاه می‌کند. «اگر تو، یا برای این موضوع هر کس می‌داند پروژه‌ای شکست می‌خورد، نیاز دارم بگویید. و با داده پشتیبانی شود. داده‌ای مثل آن هماهنگ‌کنندهٔ کارخانه به من بدهید تا بفهمیم چرا. ببخش Bill، خیلی دوستت دارم، اما گفتن نه فقط بر اساس حس درونی کافی نیست.»

Erik خرخر می‌کند و زمزمه می‌کند: «بلندپروازانه و تأثیرگذار است Steve. خیلی تأثیرگذار. اما می‌دانی مشکلت چیست؟ شماها در کسب‌وکار مست از پروژه‌ها هستید و کار جدیدی می‌پذیرید که هیچ شانسی برای موفقیت ندارد. چرا؟ چون نمی‌دانید واقعاً چه ظرفیتی دارید. مثل آدمی هستید که همیشه چک‌های برگشتی می‌نویسد، چون نمی‌داند چقدر پول دارد و هرگز نامه‌هایش را باز نمی‌کند.»

«بگذارید داستانی بگویم،» می‌گوید. «بگذارید بگویم کارخانهٔ MRP-8 قبل از آمدن من چه شکلی بود. آن بدبخت‌ها پاکت‌های مانیلایی می‌گرفتند که فقط ظاهر می‌شد، پر از انواع سفارش‌های دیوانه‌وار. کسب‌وکار تعهدات مضحک برای ارسال چیزی در تاریخی غیرممکن می‌داد، بی‌توجه به همهٔ کاری که قبلاً در سیستم بود.»

ادامه می‌دهد: «هر روز کابوس بود. موجودی تا سقف انباشته شده بود. و آیا راه سیستماتیکی برای عبور WIP از کارخانه بود؟ لعنتی، نه! روی چه چیزی کار می‌شد بر اساس این بود که کی بلندترین یا مکررترین فریاد می‌زد، کی می‌توانست بهترین معاملات جانبی با expediterها ببندد، یا کی می‌توانست گوش بالاترین مقام اجرایی را بگیرد.»

Erik تا به حالا این‌قدر پرجنب‌وجوش است. «وقتی فهمیدیم محدودیتمان کجاست عقلانیت را بازگرداندیم. بعد آن را محافظت کردیم و مطمئن شدیم زمان روی محدودیت هرگز هدر نرود. و همه کار کردیم تا کار از آن عبور کند.»

Erik بعد ساکت می‌شود و فقط می‌گوید: «برای حل مشکلتان، خیلی بیشتر از یاد گرفتن گفتن نه لازم است. آن فقط نوک کوه یخ است.»

همه به او نگاه می‌کنیم و منتظر می‌مانیم ادامه دهد. اما به‌جایش بلند می‌شود، به چمدانش می‌رود و باز می‌کند و آشفتگی لباس، یک لولهٔ غواصی، کیسهٔ زباله و شورت باکسر را نشان می‌دهد.

شروع می‌کند کندن، یک گرانولا بار درمی‌آورد، چمدان را می‌بندد و به میز برمی‌گردد.

همه تماشا می‌کنیم که بستهٔ گرانولا بار را باز می‌کند و شروع به خوردن می‌کند.

Steve، به اندازهٔ بقیهٔ ما گیج، بالاخره می‌گوید: «Erik، داستان جالبی است. لطفاً ادامه بده.»

Erik آه می‌کشد. «نه، همین بود که قصد داشتم بگویم. اگر از آن نمی‌توانید بفهمید چه باید بکنید، واقعاً امیدی برای هیچ‌کدام از شما نیست.»

Steve به میز می‌کوبد، کلافه.

اما ذهنم در حال دویدن است.

آنچه باید بکنیم فقط اولویت‌بندی بهتر نیست. قبلاً آموخته‌ام اولویت‌ها چیستند، هرچند ناخوشایند: Phoenix. از بین بردن یافته‌های حسابرسی. همهٔ این‌ها در حالی که همه چیز را در حال اجرا نگه داریم.

فکر می‌کنیم می‌دانیم محدودیت کجاست. Brent است. Brent، Brent، Brent. و قبلاً قدم‌هایی برای محافظت Brent از کار برنامه‌ریزی‌نشده برداشته‌ایم.

می‌دانم نمی‌توانم منابع بیشتری استخدام کنم.

همچنین می‌دانم بار کاری در سازمانم کاملاً از کنترل خارج است.

هیچ مقدار قهرمان‌بازی از طرف من نمی‌تواند ضربهٔ بزرگی به موج کاری که اجازه داده شده وارد سیستم شود بزند. چون هیچ‌کس هرگز نه نگفته.

اشتباهات ما مدت‌ها قبل از رسیدن به من انجام شد. اشتباهات با پذیرش پروژه و همهٔ میان‌برهایی که Chris مجبور شد قبل از رسیدن به من بزند انجام شد.

چطور می‌توانیم این دیوانگی را معکوس کنیم؟

بعد ایدهٔ عجیبی به ذهنم می‌رسد.

لحظه‌ای دیگر فکر می‌کنم. کاملاً پوچ به نظر می‌رسد، اما نمی‌توانم نقصی در منطقش پیدا کنم.

می‌گویم: «Steve، یک ایده دارم. اما لطفاً بگذارید کل ایده را بگویم قبل از اینکه واکنش نشان دهی.»

و آنچه فکر می‌کنم برایشان می‌گویم.

Steve اول حرف می‌زند. «حتماً دیوانه شده‌ای،» Steve می‌گوید و باور اولیه‌اش به کلافگی تبدیل می‌شود. «می‌خواهی فقط کار را متوقف کنی؟ فکر می‌کنی ما کی هستیم؟ کشاورزان سیب‌زمینی یارانه‌ای که برای نکاشتن محصول به ما پول می‌دهند؟»

اما قبل از اینکه جواب دهم، John حرف می‌زند. «موافقم. ایده‌ات دقیقاً کار اشتباه به نظر می‌رسد. الان سکوی سوزان داریم تا بالاخره کار درست را انجام دهیم. باید وقتی آهن داغ است ضربه بزنیم. این طوفان کامل است تا بالاخره بودجه‌ای که نیاز داریم بگیریم نه فقط کارهای درست را انجام دهیم، بلکه کارهای درست را درست انجام دهیم.»

شروع می‌کند با انگشتانش نکات را می‌شمارد: «یافتهٔ حسابرسی داریم که دید هیئت‌مدیره را دارد، پروژهٔ پرنمایشی که نمی‌تواند شکست بخورد، و شکست عملیاتی که نباید دوباره اتفاق بیفتد. باید گاز بدهیم و کنترل‌های امنیتی که نیاز داریم را یک‌بار برای همیشه بگذاریم.»

Wes بینابین می‌گوید و به John می‌خندد: «مبهوتم! فکر می‌کردم ایدهٔ Bill را دوست داری. یعنی دوست داری جلوی انجام کارها را بگیری و نه بگویی، درسته؟ این باید مثل تحقق رویا برایت باشد!»

John سرخ می‌شود، واضح است آمادهٔ جواب تلخی است. اما Wes دست بزرگ و گوشتی‌اش را روی شانه‌اش می‌گذارد و با لبخند می‌گوید: «هی، فقط شوخی می‌کنم، باشه؟ فقط یک شوخی.»

همه همزمان شروع به حرف زدن می‌کنند وقتی Erik ناگهان بلند می‌شود، بستهٔ گرانولا بارش را مچاله می‌کند و آن را از اتاق به سطل زباله پرتاب می‌کند و کاملاً خطا می‌زند. به صندلیش تکیه می‌دهد و می‌گوید: «Bill، فکر می‌کنم پیشنهادت خیلی هوشمندانه است.»

به John نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: «یادت باشد Jimmy، هدف افزایش throughput کل سیستم است، نه فقط افزایش تعداد کارهای انجام‌شده. و اگر سیستم کاری قابل اعتماد نداری، چرا باید به سیستم کنترل‌های امنیتی‌ات اعتماد کنم؟ باه. کاملاً اتلاف وقت.»

John به Erik نگاه می‌کند، گیج. «چی؟»

Erik آه می‌کشد و چشم‌هایش را می‌غلتاند. به‌جای جواب به John، نگاهش را به Steve می‌چرخاند. «مدیر کارخانه بوده‌ای. مثل آن فکر کن که آزادسازی مواد را تا وقتی WIP کافی تکمیل و کارخانه را ترک کند متوقف کنی. برای کنترل این سیستم باید تعداد قطعات متحرک را کم کنی.»

وقتی Steve متقاعد به نظر نمی‌رسد، Erik خیلی جلو در صندلیش خم می‌شود و مستقیم از او می‌پرسد: «فرض کن مدیر کارخانهٔ MRP-8 هستی و موجودی تا سقف انباشته شده. اگر آزادسازی کارها و مواد به کف کارخانه را متوقف کنی چه می‌شود؟»

از اینکه هدف سؤال است تعجب می‌کند، Steve لحظه‌ای فکر می‌کند. «مقدار WIP در کارخانه کم می‌شود، چون کار شروع می‌کند به‌عنوان کالای نهایی کارخانه را ترک کند.»

«درست،» Erik با تأیید سر تکان می‌دهد. «و احتمالاً چه اتفاقی برای عملکرد سررسید می‌افتد؟»

«عملکرد سررسید بالا می‌رود، چون WIP کم شد،» Steve می‌گوید و با نگرانی فزاینده مشکوک و مردد به نظر می‌رسد که Erik کجا می‌بردش.

«بله، خیلی خوب،» Erik با تشویق می‌گوید. «اما از طرف دیگر، اگر اجازه دهی کارخانه به پذیرش سفارش و آزادسازی کارهای جدید ادامه دهد، سطح موجودی چه می‌شود؟»

بعد از لحظه‌ای می‌گوید: «WIP بالا می‌رود.»

«عالی،» Erik می‌گوید. «و عملکرد سررسید چه می‌شود؟»

Steve انگار چیزی قورت داده که با او سازگار نیست و بالاخره می‌گوید: «همه می‌دانند در تولید، با افزایش WIP، عملکرد سررسید پایین می‌آید.»

«یک دقیقه صبر کنید،» می‌گوید و به Erik خیره می‌شود. «جدی می‌گویی این به IT هم می‌آید؟ که با توقف همهٔ کارها به‌جز Phoenix، مقدار WIP در IT را کم می‌کنیم و این به‌نوعی عملکرد سررسید را بهبود می‌دهد؟ جدی این را پیشنهاد می‌دهی؟»

Erik به صندلیش تکیه می‌دهد و از خودش راضی به نظر می‌رسد. «بله.»

Wes می‌گوید: «آیا این بیشتر ما را با انگشت شست چرخاندن و کاری نداشتن رها نمی‌کند؟ آن ۱۳۰ نفر در IT Operations فقط نشسته‌اند. آیا این کمی… اتلاف وقت به نظر نمی‌رسد؟»

Erik تمسخر می‌کند و می‌گوید: «بگذار دربارهٔ اتلاف وقت بگویم. بیش از هزار تغییر گیر کرده در سیستم، بدون راه آشکاری برای تکمیل‌شان؟»

Wes اخم می‌کند. بعد سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «درست است. تعداد کارت‌ها روی change board Patty مدام بالا می‌رود. اگر آن WIP است، قطعاً در حال مارپیچ از کنترل خارج شدن است. احتمالاً فقط چند هفته فاصله داریم تا آن کارت‌ها هم تا سقف انباشته شوند.»

سر تکان می‌دهم. حق دارد.

ایده این است که IT Operations و Development هیچ پروژهٔ جدیدی برای دو هفته نپذیرند و همهٔ کار در IT Operations به‌جز کار مربوط به Phoenix متوقف شود.

به اطراف نگاه می‌کنم. «اگر دو هفته فقط روی مهم‌ترین پروژه single-task کنیم و هنوز نتوانیم ضربهٔ بزرگی بزنیم، فکر می‌کنم همه باید شغل روزانهٔ جدیدی پیدا کنیم.»

Chris سر تکان می‌دهد. «فکر می‌کنم باید امتحانش کنیم. روی پروژه‌های فعال دیگر کار می‌کنیم، اما همهٔ کار deployment را به‌جز Phoenix متوقف می‌کنیم. از دید Bill، انگار فقط روی همان کار می‌کنیم. شک نکنید، Phoenix اولویت همه خواهد بود.»

Patty و Wes با موافقت سر تکان می‌دهند.

John دست‌هایش را به هم می‌زند. «مطمئن نیستم بتوانم از این پیشنهاد دیوانه‌وار حمایت کنم. اول، هرگز سازمانی ندیده‌ام حتی از راه دور چنین کاری بکند. دوم، خیلی نگرانم اگر این کار را بکنیم، شانسمان را برای رفع همهٔ مسائل حسابرسی از دست بدهیم. همان‌طور که Steve گفته، آن یافته‌های حسابرسی می‌توانند شرکت را هم بکشند.»

«می‌دانی مشکلت چیست؟» Erik می‌گوید و انگشتش را به John نشان می‌دهد. «هرگز فرایند کسب‌وکار end-to-end را نمی‌بینی، پس تضمین می‌کنم خیلی از کنترل‌هایی که می‌خواهی بگذاری اصلاً لازم نیستند.»

John می‌گوید: «چی؟»

باز Erik سؤال John را کنار می‌زند. «فعلاً نگرانش نباش. بگذار اجتناب‌ناپذیر اتفاق بیفتد و ببینیم چه می‌توانیم از آن بیاموزیم.»

Steve به John می‌گردد. «نگرانی‌هایت دربارهٔ امنیت را می‌فهمم. اما بزرگ‌ترین ریسک شرکت یافته‌های حل‌نشدهٔ حسابرسی نیست. بزرگ‌ترین ریسک این است که زنده نمانیم. به Phoenix نیاز داریم تا برابری رقابتی را بازگردانیم.»

مکث می‌کند و می‌گوید: «بیایید این توقف پروژه را یک هفته امتحان کنیم و ببینیم آیا در کار Phoenix تفاوتی می‌سازد. اگر نسازد، کار رفع‌سازی را دوباره روی اجاق جلو می‌گذاریم. باشه؟»

John با مرددانه سر تکان می‌دهد. بعد به صفحه‌ای در کلاسور سه‌حلقه‌اش ورق می‌زند و یادداشت می‌گیرد. احتمالاً قول Steve را ثبت می‌کند.

«Steve، قطعاً برای تحقق این به کمکت نیاز داریم،» می‌گویم. «مردانم به‌طور معمول توسط تقریباً هر مدیر در این شرکت به پروژه‌های مورد علاقه‌شان مجبور می‌شوند. فکر می‌کنم به ایمیلی از تو به کل شرکت نیاز داریم، نه فقط توضیح اینکه چرا این کار را می‌کنی، بلکه پیامدهای تلاش برای گذاشتن کار غیرمجاز در سیستم.»

Erik صدای تشویق‌آمیزی درمی‌آورد.

«مشکلی نیست،» Steve سریع جواب می‌دهد. «بعد از این جلسه پیش‌نویسی برایتان می‌فرستم. بازبینی کنید و برای همهٔ مدیران شرکت می‌فرستم. برایت کافی است؟»

سعی می‌کنم باور را از صدایم بیرون نگه دارم و می‌گویم: «بله.»

شگفت‌انگیز است چه چیزهایی در ساعت بعد توافق می‌کنیم. IT Operations همهٔ کارهای غیر Phoenix را متوقف می‌کند. Development نمی‌تواند بیست‌وچند پروژهٔ غیر Phoenix را بیکار بگذارد، اما همهٔ deploymentها را متوقف می‌کند. به عبارت دیگر، هیچ کاری از Development به IT Operations برای دو هفته دیگر جریان نمی‌یابد.

علاوه بر این، مهم‌ترین حوزه‌های بدهی فنی را شناسایی می‌کنیم که Development برای کاهش کار برنامه‌ریزی‌نشده‌ای که برنامه‌های مشکل‌دار در production می‌سازند به آن‌ها می‌پردازد.

همهٔ این‌ها تفاوت عظیمی در بار کاری تیمم می‌سازد.

علاوه بر این، Chris و Kirsten همهٔ کارهای Phoenix که روی آن‌ها کار نمی‌شود را بازبینی می‌کنند و منابع را از پروژه‌های دیگر می‌دزدند تا دوباره در کار قرار گیرند.

همه پرانرژی و هیجان‌زده به نظر می‌رسند که طرح را اجرا کنند — حتی John.

قبل از رفتن همه، Steve می‌گوید: «از همهٔ شما برای تفکر خوب امروز و به اشتراک گذاشتن چیزی دربارهٔ خودتان تشکر می‌کنم. احساس می‌کنم همهٔ شما را بهتر می‌شناسم. و، هرچقدر هم فکر می‌کنم ایدهٔ دیوانه‌وار توقف پروژهٔ Bill دیوانه‌وار است، فکر می‌کنم می‌تواند جواب بدهد. منتظرم این اولین تصمیم بزرگ بسیاری از این تیم باشد.»

«همان‌طور که گفتم، یکی از اهدافم این است که تیمی بسازیم که همه به یکدیگر اعتماد کنیم،» ادامه می‌دهد. «امیدوارم قدم کوچکی در آن جهت برداشتیم و شما را تشویق می‌کنم همچنان ارتباطات صادقانه و راستگو بین خودتان را مطالبه کنید.»

به اطراف اتاق نگاه می‌کند و می‌پرسد: «آیا چیزی در این فاصله از من نیاز دارید؟»

درخواستی نیست، پس جلسه را تمام می‌کنیم.

وقتی همه برای رفتن بلند می‌شوند، Erik با صدای بلند می‌گوید: «کار عالی Bill. خودم بهتر نمی‌توانستم انجام دهم.»